خونمون طبقه بالای چند تا مغازه است که یکی از مغازه دار ها اتفاقی وقتی خواهرم میومده خونه ما دیده و به قول خودش عاشق شده بعد جلو منو گرفت گفت اونروز اون که باهات بود کی بود و این ماجرا مال چند ماه پیشه بعد به بهانه های مختلف جلومو میگرفت یا میومد ایفون خونمون میزد وقتی شوهرم نبود من واقعا باور کرده بودم که خواهرمو میخاد خواهرمنم شونزده سالشه و اصلا نمیخاد ازدواج کنه پسره به من التماس کرد بزار باهاش حرف بزنم منم نمیخاستم شماره خواهرمو بدم شماره خودمو دادم که زنگ بزنه با خواهرم حرف بزنه و فقط همون یبار