و سهیل ب رضا زنگ میزنه ک این خانم زنگ زدهگفته رستوران دارم و این حرفا بعد خانمه بش گفت ک میدونم شرکت و جا ندارین من یه اتاق بزرگ بهتونمیدم باتجهیزات برای جایکارتون ک تو رستوران جلو چشمم باشین و خلاصه میرن اونجا (بگم ک پگاه از سهیل خواست چن جلسه باهاش بهزیستی بره ک کارای سرپرستی بچه رو که کرده بچه رو بهش بدن ک سهیل درگیر کمک ب رضا بود درباره خاکسپاری ریحانه نتونست بره اها اینم بگم کهرفت ولی خانما ک اومده بودن تحقیق دیگه دیر بود و رفتن گفتن جلسه بعد دوتایی بیان بهزیستی ک سهیل یکم دیررفت و بچه رو داده بودن یکی دیگه پگاه هم خشتکشونو کشید سرشون ک چرا دادین ب یکی دیگه بچه رو و بهش گفتن ک دیگه فک نکنم بچه بهت بدیم با این اخلاقت )