سلام
امروز داداشم بعد افطار پیام داد که افطارتو خوردی و نمازتو خوندی، میام دنبالت بریم دور بزنیم...
منم اولش گفتم زحمت نمیدم و اینا... ولی اصرار کرد رفتیم
دیگه رفتیم بیرون غذا گرفت خوردیم و برای سحر منم باز گرفت... منم هر چی اصرار میکردم که نمیخوام، فایده نداشت...
بعد که خواست منو برسونه، گفتم بیا بریم خونه ی من یه چای بخوریم... اومد... (خب من چون فکر نمیکردم امشب میاد خونه ام، دست به خلوتکده ی خودم نزده بودم)
اومدیم بالا و من رفتم اتاق، لباسامو عوض کردم، از اتاق که اومدم بیرون دیدم نشسته رو مبل و زل زده به خلوتکده ی من!
بعدش داشتم تو آشپزخونه چای دم میکردم، دیدم داره با گوشیش عکس میگیره از اون قسمت خونه...
بعد با یه حالتی بهم گفت، تو چقدر حالت خوبه... خوش به حالت... تو چقدر تو تنهاییت خوبی... چقدر خوشحالی...
- بیرونم که داشتیم غذا میخوردیم از ازدواج من حرف شد، من پرسیدم داداش تو که تو اجتماعی و با آقایون زیادی در ارتباطی، آدم خوب دور و برت میبینی؟! مردی که قابل اعتماد باشه...
گفت آره... همه جور آدم دورم هست...
بعد یکم مکث کرد... گفت ولی نه در حد تو... مثل تو هیچ کسی رو ندیدم...
بعدشم که اومد خونه مو دید... خیلی رفت تو فکر...
....
نمیدونم در مورد من چطور فکر میکنه...
ولی من یه احساس رضایتی نسبت به خودم ازش دریافت کردم...
خدارو شکر که بهم آبرو داده تو خونواده ام...
تو مناجات شعبانیه یه قسمتی هست که" مَن لاذَ بک غیرُ مَخذول؛ یعنی آنکه به تو پناهنده شد، خوار نگردد" ...
سحر خیلی به این عبارت فکر میکردم
حسم درسته؟!