2821
2789

دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

علی با بابام حرف زد  بابام یهو رفت  ییلاق حالش  خوب نبود بعد یه هفته قبول کرد کارایی عروسی کردیم بهترین عروسی در منطقه  علی سنگ تموم  گذاشت  کلی خرید بهترین لباس بهترینه کلیپ همش خودش کارکرده بود و این وسط مادرش اصلا خوب نبود شب عروسیم  وقتی تو اینه خودم دیدم فوق‌العاده شدم علی اومد دنبالم  عروسی با ۱۰۰۰نفر دعوت ومهمون اون سال پول عروسی ما حدود ۵۰میلیون شد  عروسی  کلیپ زیبا راستی یه هفته قبل عروس عقد کردیم  و رقص زیبای تانگو و کادو مادر شوهرم و پدرم فوق‌العاده بود اخر تابستون بود و کادو داداشم ک  اون موقع ۱۵سالش بود دوتا بلیط برای فرداشب عروسی ب ترکیه بود ومن خوشحال بودم  شب بی نقص عروسیمون این وسط فاطمه سلیطه  تازع عقد کرده بود و با حسترت بهمون نگاه میکرد حدیث هم ازدواج کرده بود دوتا حسود سالن داشتن میترکیدن   از حرص خوردن ولی من از ته دل میخندیدم 

اونشب  تمام کرد و ما رفتیم خونه بالای خونع پدر شوهرم و علی داشت کنارشون ساختمون میساخت مادر شوهر خوشحال بود و میخندید   ومن خوشحال رفتیم خونه من خسته بودم خابیدیم فرداظهر شد رفتیم   پایین ممانم برام صبحانه آورده بود خجالت کشیدم   ورفتم حاضر شم ک پرواز داشتیم ساک بستیم و دوستش مارو رسوند تا فرود گاه مرکز استانمون و نشستیم و ساعت۹ سوار شدیم و ساعت ۱۱بود رسیدیم استانبول  و تا رسیدیم هتل ساعت ۲بود برام‌ن سوییت ماه عسل گرفته بودن و اتاق پر از گل ‌وشمع لباس عوض کردیم و رفتیم توی تخت وشب عاشقانه داشتیم ومن وارد دنیای زنانگی شدم صبح با دلدرد بیدار شدم و علی کلی بهم میرسید ومن‌خجالت می‌کشیدیم یک هفته در اوج خوشبختی گذشت برگشتیم ومن  اماد شدم برای مدرسه مادر علی حالش بد بود  نزدیک عید بود و تولدم بود ک فهمیدن ناخستع باردارم اون موقع من پیش دانشگاهی بودم‌ومدرسه خصوصی میدونستن من ازدواج کردم

علی عاشقم بود و من باردار تولد بزرگی برام گرفت و به همه گفتیم باردارم اونم دوقلو ولی انگار  زندگی مارو چشم کردن  چون‌افتادم روی خونریزی  و یکی از پسرام  سقط شد مادر شوهرم عمرش ب دنیا نموند و بعد خبر بارداریم گف دیگ چیزی از خدا نمیخام پسرم دنیا اومد باربد من  ما همچنان خوشحال بودیم علی بعد مرگ مادرش ناراحت می‌کرد ومن آروم ش می‌کردم ولی بازم حواسش بهم بود خلاصه یکسال گذشت ک فهمیدم باربد مریضی داره و برای  درمان ب اصفهان رفتیم و دکترا نمیدونستن چشه و با دعا و التماس و دخیل داشت خوب میشد خلاصه تو همین روزا بود فهمیدم اون‌ دختر لیلا بهش پیام داده و گفته ازدواج کردم و کمکم کن  علی هم با اون هرزه درد دل کرده بود نصف شب علی بیدار کردم آنقدر جیغ کشیدم ک باربد بیدار شد

گفت سو تفاهمه و ازم پول خاسته فقط ب خود دختر پیام‌دادم کوبیدمش و ب علی گفتم تا منو نبری اصفهان  ببینمش   میخاستم ببینم ارزشش داشت من اون موقعه تو اوج زیبایی بودم واضاف وزن باردار یم کاملا رفع شده بود هیچ کس ب خاطر سن کمم نمیدونست بچه دار و ازدواج کردم چن بار از خود علی خاستگاریم کرده بودن خلاصه منو برد تو ی کافه علی تو ماشین بود دختر واقعا زشت بود منن گفتم فکر میکردم بمن خیانت شده نگو هرکی باتوه  ب خودش خیانت کرده شوهرشم بود همش اون هیز میگف حیف شما نیست جلوش میگف میخام طلاق بدم اینو


ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز