بچه ها من ٣ سال با پسري بودم شب و روز هرچي اون ميگفت قبول ميكردم
عاشقش بودم با همه چيش ساختم همه چيييييييييييي
با نداريش با اخلاق تندش با همه چي شعارمون اين بود عشق يعني تحمل همه چي تا بهم برسيم گفتم بيا عقدم كن هيچي نميخام طلا لباس هيچي
خلاصه تا اين كه يه شب گفتم من چون مادرم هيچوقت دلش نيومده يه ليوان من تو خونه جا به جا كنم خيلي نازنازي بزرگ شدم( خدا شاهده همينطوره) گفتم ولي خونه خودمون تو هركاري بگي ميكنم هركار به عشق تو
گف براي مادرم چي؟ گفتم مادرت؟ خاهرت هست ديگه گفت نه بايد براي مادرم كار كني من زن ميگيرم به مادرم خدمت كنه واي براي اولين بار در طول رابطه ديونه شدم گفتم خداحافظ نميتونم اينو ديگه نميتونم گفت باشه برو من ازت قبول نميكنم به مادرم خدمت كني...
شب ساعت ٤ شب از شدت دل تنگي خون گريه ميكردم مادرم خيلي نگران حالم بود زنگ زدم كه بگم باشه قبول ولي مادرش برداشت گفت دختركه پر ادعا هرچي دلش خاست گفت من فقط زنگ زده بودم بگم دلم تنگه😔😔مادرم شنيد صبح پسره زنگ زد به چه حقي شب مادرمو ترسوندي مادرم گف پسرم فرنوش خيلي ناراحته مادرش گوشيو گرف تا دلش خاست از من بد گف😔بعد مادرم گفت اگه با اين پسره باشي ديگه دختر من نيسي
دارم از دل تنگي جون ميدم چرا به اينجا رسيد اگه اونشب زنگ نميزدم الان حال و روزم اين نبود بعد يه هفته حالا مادرش زنگ زده پسرم اب و غذا نميخوره حالش بده منم حرفايي كه اونشب گفت يادش اوردمو قطع كردم
ولي نگران پسرم دلم خيلي تنگه چرا به اينجا رسيديم😔