هر روز هفته خونه مادرشونن با دل خوش دل شاد بگو بخند
چه غذاهایی درست میکنن میخورن استوری میزارن
...
اونوقت من به خاطر خانواده دیوانه ام همش باید تنها باشم
از ترس که شوهرمو نمیتونم ببرم از بس جلوش به همدیگه فحش میدن به خودم فحش پیدن دعوا میکننن این بیاد خونه زبونش سه متر سرم درازه
فحش به کنار یه شام خونشون پیدا نیست بزارن جلو این دهنشو ببده همش مسخره ام میکنه میگه شام بریم خونه باباااااات بعدش میزنه زیر خنده
حساب بانکیشون کمر شکنه ولی خسیسن خسیس
بعد به اینا هم بسنده نمیکنن که خونشون نمیرم
هر جا هستمم باید زنگ بزنن حالمو بگیرن
جوری هم زنگ میزنن که مثلا الان زنگ میزنه
صبح تا حالا بهم زنگ نزدن از تدس اینکه برم خونشون
خسته شدم خسته
بزرگترین نعمت تو این دنیا از سلامتی هم با ارزش تر خانواده خوبه
یعنی دختر خاله من حامله نمیشد خالم نذری نبود که نکنه دعاییی نبود که نکنه زمین و زمونو یکی کرد
بعد این به من میگفت من تصمیم گرفته بودم اگه بچه دار نشی داداشت که عروسی کرد( حالا اون داداشم الانم که دخترم ۵ سالشه هنوز مجرده😶) اون ازدواج کرد بچه دار شد بچشو جلوت بغل نکنم🙄🙄🙄 منم مشکل نازایی داشتم
گلومو غمی گدفته دلم میخواد فریادی بزنم کع صداش گوش فلکو کر کنه😞😞😞😞