عزیزم من انشا یکی از دوستام میذارم برات
روزهای برفی و بارانی همیشه برای من مثل یک معجزه هستند . و با وجود همه برف و باران و تگرگ هایی که در عمرم دیدم هنوز با شروع یک بارندگی احساس یک پرنده را پیدا میکنم که باید هر طور شده از قفسش بیرون بزند و به دامان طبیعت بزند. خاطره ای که تعریف میکنم ، از یک روز برفی در چند سال گذشته است.
هیچ چیز معجزه آسا تر از این نیست که شب بخوابی و صبح که بیدار شوی ببینی خدا همه زمین را با قلمو برفی اش سفید سفید کرده است. آن روز صبح ، حسابی سرد بود و دوست نداشتم به هیچ قیمتی گرمای مطبوع زیر پتو را از دست بدهم . نه بوی نان تازه و چای دارچینی صبحانه ، نه زنگ ساعت مدام اعلام میکرد مدرسه ام حسابی دیر شده. اما یک جمله مادرم باعث شد مثل فشنگ از رختخواب جدا شوم و به سمت پنجره رو به کوچه بروم.
ا ذوق پرده را کنار زدم و وای خدای مهربان چه کرده ای تو … همه چیز پوشیده از لایه نرم و سفید برف بود ، درختان ، پشت پام ، روی ماشین های پارک شده در کوچه … گربه کوچکی زیر یکی از ماشین ها پناه گرفته بود و داشت سرش را میخاراند. با عجله آماده شدم ، چایم را سرکشیدم لقهمه نان و پنیرم را به دست گرفتم و به سمت کوچه دویدم . به محض باز کردن در جریانی از هوای سرد و تازه ریه هایم را پر کرد. آخ که چقدر این سرما را دوست دارم … راه خانه تا مدرسه را با قدم های تند و قلبی که پر از شوق و ذوق بود طی کردم و با کمی تاخیر وارد حیاط مدرسه شدم که برف هایش زیر پای دانش آموزان کاملا آب شده بود.آن روز تمام حواسم از پشت پنجره به حیاط بود و دانه های برفی که میرقصیدند و آرام پایین می آمدند. دلم میخواست زودتر مدرسه تمام شد و بقیه روزم را با برف بازی و قدم زدن در هوای تازه سپری کنم. بعد از زنگ آخر با صمیمی ترین دوستم که این روزها اصلا از او خبر ندارم از مدرسه بیرون زدیم . اولین چیزی که به چشم می آمد گاری کهنه و قدیم لبو فروشی بودن که روبه روی کوچه بساط کرده بود و حسابی هم سرش شلوغ بود هر کس یه قیف پز از باقالی گلبر زده یا لبو سرخ وشیرین میخرید و داغ داغ نوش جام میکرد.به دوستم یک نگاه کردم که ببینم نظرش چیست . نگاهش برقی زد ، پرسید با یک بستنی چطوری ؟؟ در دلم گفتم ، بستنی آخه تو این سرما ولی حس کردم خودم هم دلم خل بازی برفی میخواهد این بود که خودمان چند دقیقه بعد هر کدام با یک بستنی قیفی که رویش شکلات آب شده ریخته بودن در حال دویدن در خیابان بودیم. بستین که تمام شد در حالی که حسابی سردمان شده بودن تازه شروع کردیم به برف بازی و خنده و شیطتنت در فضای سبز کوچک کنار خانه … یادم می آید وقتی رسیدم خانه ، بینی ،لپ ها و دست هایم از شدت سرما سرخ سرخ شده بود.