2777
2789

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست


طاقت بار فراق این همه ایامم نیست


خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد


سر مویی به غلط در همه اندامم نیست


میل آن دانه خالم نظری بیش نبود


چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست


شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن


بامدادت که نبینم طمع شامم نیست


چشم از آن روز که برکردم و رویت دیدم


به همین دیده سر دیدن اقوامم نیست


نازنینا مکن آن جور که کافر نکند


ور جهودی بکنم بهره در اسلامم نیست


گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف


من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست


نه به زرق آمده‌ام تا به ملامت بروم


بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست


به خدا و به سراپای تو کز دوستیت


خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست


دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی


به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست


سعدیا نامتناسب حیوانی باشد


هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست


من خودم اینو دوست دارم 🥰🍒

بعضی وقتا باید سریع خودتو جمع و جور کنی... یکی بزنی تو گوش خودتو بگی به داد خودت برس لعنتی... تو دیگه به دنیا نمیای!!!  

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز

کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدعیان در طلبش بی خبرانند

کان را که خبر شد خبری باز نیامد

سعدی#  

این نامه را به جوان و نوجوانی مینویسم که دوران ما را نزیسته است. عزیزم که این را میخوانی، نمیدانم روزی که این را ببینی چند سال از نوشتنش گذشته است. بیست سال؟ هفتاد سال؟ صد سال؟ اصلا این به دستت خواهد رسید؟ نمیدانم روزی که این را میخوانی زنده خواهم بود یا سالها از مرگم گذشته. نمیدانم چگونه خواهم مرد. با تیری در قلبم که سزای صدا داشتنم بود؟ موشکی روی سرم که لیاقتم نبود؟ گرسنگی، چون جیبم خالی بود؟ دلبندم! شاید برای تو که این را میخوانی، اتصال به شبکه ارتباطات جهانی امری بدیهی باشد. شاید تشکیل خانواده، استقلال مالی و گشتن دنیا آرزوی محال نباشد. شاید جواب فریاد اعتراضت گلوله و طناب نباشد. شاید اطرافت پر از شعارهای پوچ نباشد. شاید غم نان و غم جان نداشته باشی، از خدا گله نداشته باشی، حسرت خانه و وطن نداشته باشی؛ یعنی امیدوارم، برایت چنین آرزوهایی دارم. شاید تا نوبت به زندگی تو برسد، درد و رنج ما زیر آوار تاریخ دفن شده است. آخر میدانی، تاریخ فراموشکار است و حافظه ما انسانها ضعیف. تاریخ همانگونه که هولوکاستها و قساوتها و جنگها را دفن کرد، ما را نیز دفن خواهد کرد؛ اما تو که این را میخوانی بدان، ما روزهایی را پشت سر گذاشتیم که حتی با وجود حافظه انسانی ضعیفمان، هنوز هم جلوی چشمانمان است. نازنینم! ما را از پس غبار گذشته و کهنگی، به خاطر دردها و آرزوها و ناکامیهایمان بیرحمانه قضاوت نکن. ما تنهاترین مردمان زمان خودمان بودیم. ما نه تنها عمیقترین ترسهای جرج اورول را زندگی کردیم بلکه چیزهایی را در بیداری دیدیم که حتی آدمی چون او هم در تاریکترین کابوسهایش نمیدید...

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کان سوخته را جان شد و آواز نیامد این مدعیان در طلبش بی خبرانند کان ...

🍒🍒🥰

بعضی وقتا باید سریع خودتو جمع و جور کنی... یکی بزنی تو گوش خودتو بگی به داد خودت برس لعنتی... تو دیگه به دنیا نمیای!!!  

یعنی خدایی نمیدونستین لقب سعدی شیخ اجله؟🔫😐💔

این نامه را به جوان و نوجوانی مینویسم که دوران ما را نزیسته است. عزیزم که این را میخوانی، نمیدانم روزی که این را ببینی چند سال از نوشتنش گذشته است. بیست سال؟ هفتاد سال؟ صد سال؟ اصلا این به دستت خواهد رسید؟ نمیدانم روزی که این را میخوانی زنده خواهم بود یا سالها از مرگم گذشته. نمیدانم چگونه خواهم مرد. با تیری در قلبم که سزای صدا داشتنم بود؟ موشکی روی سرم که لیاقتم نبود؟ گرسنگی، چون جیبم خالی بود؟ دلبندم! شاید برای تو که این را میخوانی، اتصال به شبکه ارتباطات جهانی امری بدیهی باشد. شاید تشکیل خانواده، استقلال مالی و گشتن دنیا آرزوی محال نباشد. شاید جواب فریاد اعتراضت گلوله و طناب نباشد. شاید اطرافت پر از شعارهای پوچ نباشد. شاید غم نان و غم جان نداشته باشی، از خدا گله نداشته باشی، حسرت خانه و وطن نداشته باشی؛ یعنی امیدوارم، برایت چنین آرزوهایی دارم. شاید تا نوبت به زندگی تو برسد، درد و رنج ما زیر آوار تاریخ دفن شده است. آخر میدانی، تاریخ فراموشکار است و حافظه ما انسانها ضعیف. تاریخ همانگونه که هولوکاستها و قساوتها و جنگها را دفن کرد، ما را نیز دفن خواهد کرد؛ اما تو که این را میخوانی بدان، ما روزهایی را پشت سر گذاشتیم که حتی با وجود حافظه انسانی ضعیفمان، هنوز هم جلوی چشمانمان است. نازنینم! ما را از پس غبار گذشته و کهنگی، به خاطر دردها و آرزوها و ناکامیهایمان بیرحمانه قضاوت نکن. ما تنهاترین مردمان زمان خودمان بودیم. ما نه تنها عمیقترین ترسهای جرج اورول را زندگی کردیم بلکه چیزهایی را در بیداری دیدیم که حتی آدمی چون او هم در تاریکترین کابوسهایش نمیدید...

یعنی خدایی نمیدونستین لقب سعدی شیخ اجله؟🔫😐💔

تفنگ آب پاشت منو کشت اخه🤣

بعضی وقتا باید سریع خودتو جمع و جور کنی... یکی بزنی تو گوش خودتو بگی به داد خودت برس لعنتی... تو دیگه به دنیا نمیای!!!  
سعدی خودمونو میگه🙁😆🚶‍♀️🤦

😂😂😂

بعضی وقتا باید سریع خودتو جمع و جور کنی... یکی بزنی تو گوش خودتو بگی به داد خودت برس لعنتی... تو دیگه به دنیا نمیای!!!  

این بیت رو به هم شدت میپسندم:

هیچ نقاشت نمیبیند که نقشی برکشد

هر که دید از حیرتش کلک از بنان افکنده ای

این نامه را به جوان و نوجوانی مینویسم که دوران ما را نزیسته است. عزیزم که این را میخوانی، نمیدانم روزی که این را ببینی چند سال از نوشتنش گذشته است. بیست سال؟ هفتاد سال؟ صد سال؟ اصلا این به دستت خواهد رسید؟ نمیدانم روزی که این را میخوانی زنده خواهم بود یا سالها از مرگم گذشته. نمیدانم چگونه خواهم مرد. با تیری در قلبم که سزای صدا داشتنم بود؟ موشکی روی سرم که لیاقتم نبود؟ گرسنگی، چون جیبم خالی بود؟ دلبندم! شاید برای تو که این را میخوانی، اتصال به شبکه ارتباطات جهانی امری بدیهی باشد. شاید تشکیل خانواده، استقلال مالی و گشتن دنیا آرزوی محال نباشد. شاید جواب فریاد اعتراضت گلوله و طناب نباشد. شاید اطرافت پر از شعارهای پوچ نباشد. شاید غم نان و غم جان نداشته باشی، از خدا گله نداشته باشی، حسرت خانه و وطن نداشته باشی؛ یعنی امیدوارم، برایت چنین آرزوهایی دارم. شاید تا نوبت به زندگی تو برسد، درد و رنج ما زیر آوار تاریخ دفن شده است. آخر میدانی، تاریخ فراموشکار است و حافظه ما انسانها ضعیف. تاریخ همانگونه که هولوکاستها و قساوتها و جنگها را دفن کرد، ما را نیز دفن خواهد کرد؛ اما تو که این را میخوانی بدان، ما روزهایی را پشت سر گذاشتیم که حتی با وجود حافظه انسانی ضعیفمان، هنوز هم جلوی چشمانمان است. نازنینم! ما را از پس غبار گذشته و کهنگی، به خاطر دردها و آرزوها و ناکامیهایمان بیرحمانه قضاوت نکن. ما تنهاترین مردمان زمان خودمان بودیم. ما نه تنها عمیقترین ترسهای جرج اورول را زندگی کردیم بلکه چیزهایی را در بیداری دیدیم که حتی آدمی چون او هم در تاریکترین کابوسهایش نمیدید...

این بیت رو به هم شدت میپسندم: هیچ نقاشت نمیبیند که نقشی برکشد هر که دید از حیرتش کلک از بنان افکند ...

خیلی قشنگه💗😍

بعضی وقتا باید سریع خودتو جمع و جور کنی... یکی بزنی تو گوش خودتو بگی به داد خودت برس لعنتی... تو دیگه به دنیا نمیای!!!  
اره ظاهرا😂  نظرت چیه دربریم ابرومون رفت😂😂🏃🏼‍♀️🏃🏼‍♀️

بودین حالا😅

بعضی وقتا باید سریع خودتو جمع و جور کنی... یکی بزنی تو گوش خودتو بگی به داد خودت برس لعنتی... تو دیگه به دنیا نمیای!!!  

من هر وقت این اشعار رو میخونم ناخوداگاه لبخندم شکوفه میکنه نمیدونم چی توشه 😍🥰

بعضی وقتا باید سریع خودتو جمع و جور کنی... یکی بزنی تو گوش خودتو بگی به داد خودت برس لعنتی... تو دیگه به دنیا نمیای!!!  
من پستامو پاک کردم کسی نبینه این مایه ی ننگ رو😂😂

😂😂😂😅

بعضی وقتا باید سریع خودتو جمع و جور کنی... یکی بزنی تو گوش خودتو بگی به داد خودت برس لعنتی... تو دیگه به دنیا نمیای!!!  

ای کاروان آهسته ران کارام جانم میرود 

وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود 

من مانده ام مهجور ازو بیجاره و رنجور ازو

گویی که نیشی دور ازو در استخوانم میرود

فرزند ایران و جان فدای میهن 🥀💔 جمله ای که اندوهی سخت به قلبم می آورد.... بله من منطقی تصمیم میگیرم و با احساساتم برای تصمیمی که گرفتم عزاداری میکنم🙂😕 کتاب، شعر، موزیک و فیلم حالمو خوب میکنن🌿

 من این شعرش رو خیلی دوست دارم😍😍


از در درآمدي و من از خود به درشدم

گفتي کز اين جهان به جهان دگر شدم

گوشم به راه تا که خبر مي دهد ز دوست

صاحب خبر بيامد و من بي خبر شدم

چون شبنم اوفتاده بدم پيش آفتاب

مهرم به جان رسيد و به عيوق برشدم

گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق

ساکن شود بديدم و مشتاقتر شدم

دستم نداد قوت رفتن به پيش يار

چندي به پاي رفتم و چندي به سر شدم

تا رفتنش ببينم و گفتنش بشنوم

از پاي تا به سر همه سمع و بصر شدم

من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت

کاول نظر به ديدن او ديده ور شدم

بيزارم از وفاي تو يک روز و يک زمان

مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم

او را خود التفات نبودش به صيد من

من خويشتن اسير کمند نظر شدم

گويند روي سرخ تو سعدي چه زرد کرد

اکسير عشق بر مسم افتاد و زر شدم

نور خواهی مستعد نور شو.... 
2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز