منم همینطورم عزیزم خوبه شما فقط مادربزرگت بهت توهین کرد من مادربابام بهم توهین میکرد ک الان فوت کرد و چهلمش یک هفته و خورده هی دیگه اس
من همه بهم توهین میکنن عموم از ۶ تا عموم فقط یکیشونو دوست دارم ک اونم منو خیلی دوست داره و همیشه بهم احترام میزاره
ولی یکیشونم هست ک اهوازه دوره مهربونه ولی تاحالا بهم چی نگفته از چهارتا عمه هام دوتاشون فوت کردن
اون دوتا فقط یکیشون خوبه
اون یکیشون بدرد دوریالم نمیخوره
توی مراسم مادربزرگم حتی یه ظرف هم جابه جا نکرد انقد گشاده هیچچچ کاری بخدا نکرد
همش مامان بدبخت حاملم حالا بابام نزاشت زیاد مامانم کار کنه زنموم و من و دختر عموم و یکمی هم اجیم و اون یکی عمم ک خوبه من و دختر عموم کمرمون برید تازه قبل از فوت مادربزرگم من و دخترعموم و اجیم خونشون بزرگه همه دیوار هارو تمیز کردیم من تنها مبل یه نفره رو جابه جا کردم به یکی از عموهام گفتم بیا کمکم گفا به من چ خودت جابه جا کن
اون عمم ک بده با مامانم بحث کرد کلا این مدتش با همههههه دعوا کرده حتی توی رو برادراشم حرف زد
دوستشو اورده بود برا مراسم اخه زشت نیست ما رسم داریم حلوا مرده رو بچه هاش درست کنن اون هی میگفت نه دوستم درست میکنه
بعدش ک نشستیم گفت این مدت کمرم برید مامانم هم با خنده بهش گفت تو ک این مدت همش بحث کردی بعدش عمم هرچی از دهنش دراومد به مامانم گفت،اسم مامانم سمیه اس میگفت سمیه هار شده وحشی شده یکاری کرد ک اون یکی عمم از حال رفت
مامانم از خونه رفت بیرون منم داشتم کفش میپوشیدم دیدم مامانم گفت افسانه(همون عمم ک بده) این مدت به همه پریده بعدش عمم به مامانم گفت سگ خودتی منم اعصابم خورد شد رفتم تو گفتم عمه دیگه بسته خب بعدش گفت تو خفه شو دخالت نکن دختر عموم اومد دست گذاشت رو شونم گفت بهار بیا بریم گفتم تو خودت یکی به مامانت چی میگه جرش میدی ک بعدش دیگه عموم بردم بیرون و خواستیم بریم دوست عمم اومد گفت نرین اینو ول کنین
بعد جالبه دوستش می اومد به من دستور میداد دلم میخواست خفش کنم بعد جالبه زنموم رفت بشینه دوست عمم گفت برو لیوان بیار چایی بخوریم
ببخشید این همه حرف زدم
در ضمن ۱۴ سالمه