ببین این چهار تا دوستن بعد دو تاشون دختر دختر دایی هستن
مائده یع دوست پسر داشته که وقتی از هم جدا شده عاشق دختر داییش شده یه زهره بعد این تو پسره تو جاده شمال تصادف میکنه
ومائدا تصمیم دار که بره احضار کنه روحشو که ببخشه مائده رو (چون پسره میخواست بیاد با زهره بحرفه ولی مائده اجازه نداد خیلی با ناشین تند میرفت و پسرهم دنبالشون )
مائده یه خواستگار داره به نام فرهاد
فرهاد زن داره
و وقتی برای بار دوم میرن احضار که اقای کامرانی همون تصادف کرده بهش میگه که اره این پسره فرهاد خائن
و مائده زهرو میفرسته که فرهادو تعقیب که
وقتی فرهادو تقیب میکنه میبینه با یه دختر
زهره از اونا عکس میگره که تو کافی شاپن
کافی شاپم برای دوست فرهاد که دوست فرهاد....از اینجاش تموم شد