کلاس ششم بودم عاشق برادر یکی از دوستام شدمو
و به خوارش گفتم اونم رفت ب داداشش گفت
بعد اول اون پسره گف من اونو دوس ندارم
خلاصه قلبم شکست و دو روز بعد ک من رفته بودم خونه مامان بزرگم اون دوستم اومده دم در ما ب اجیم گفته بگو خواهر بیاد کارش دارم اجیم هم گفته نیسه رفته خونه مامان بزرگم
بعدک بعد از ظهر اومدم خونه اومد بهم یه نامه داد توش هم نوشته بود دوستت دارم گفتم من با اسباب بازی داداش تو نیسم
بهش بگو دوسش ندارم تموم
دوسش ندارم رو گفتم ک از شر ش خلاص شم