مامانم پرستار یه خانم چیزی که همسایمونه
خونش ته کوچه هست و اطرافش باغ
واقعا ترسناک.
من هر وقت میام اینجا کنار مادرم میخوابم.
یه شب چشم هام رو باز کردم و دیدم یکی بالا سرمه و مرغ و نکردم سرم رو بلند کنم.
محکم مادرم رو بغل کردم و اون فهمید
صبح بهم گفت چی شده بود
یکی بهم گفت خواب بودی و توی خوابت بیدار شدی
یکی گفت همزادت بود که فکر نکنم چون فقط وقتی میام اینجا همچی عجیب میشه همزاد همه جا باید با ادم باشه
نظر شما چیه؟