زنگ در را که زدند هول برم داشت باورم نمیشد دعوتم را پذیرفته از چشمی در دیدمش خودش بود باز هم همان روسری آبی ساده ، بعد از خوش آمد گویی سریع وارد آشپزخانه شدم اما همچنان ذهنم درگیرش بود دل به کسی داده بودم که رویاهایش همچون نامش عجیب و دور از ذهن بود اورانوس دختری از خانواده ی فقیر با رویاهای بزرگ ماشین بنز و سفرهای خارجه ، دختری که من دوستش دارم.