شهید صادق هنگام شهادت چند سال داشتند؟
صادق هنگام شهادت 14 ساله بود. ولی با سن کم، هیکلی ورزیده داشت. از لحاظ بدنی با سایر فرزندانم فرق داشت. از لحاظ فکری هم خیلی با درایت و عاقل بود. حرفها و اعمالش مثل بزرگسالان بود.
کجا و چگونه شهید شد؟
صادق عصر روز بیست و پنجم بهمن ماه سال 64 در منطقهی عملیاتی فاو شهید شد. بیست و پنج روز بعد از اعزامش به جبهه هواپیماهای عراق، منطقه را بمباران کردند. و او همانجا در بمباران شهید شد.
شهید در زندگی خود به چه چیز خیلی اهمیت میداد؟
به نماز خیلی اهمیت میداد. موقعی که شهید شد من مریض بودم. وقتی خبر شهادتش را دادند، آنقدر بیقرار شدم که دو روز یادم رفت نماز بخوانم. روز سوم خواب دیدم در خانه به صدا درآمد. در را باز کردم دیدم دو جوان پشت در هستند، یکی دیده میشد دیگری فقط پاهایش را میدیدم. جوان جلویی پسر همسایهمان بود که او هم بعدها شهید شد. به او گفتم: «دوستت کیه؟» گفت: «صادق پسرت» گفتم: «چرا جلو نمیآید؟» گفت: «میگوید شما دو روز است نماز نخواندهاید برای همین نمیخواهد با شما روبهرو شود.» بعد از شهادت نیز به نماز توصیه میکرد. درست است که به نماز خیلی اهمیت میداد اما در خواب هم احترام مرا داشت و خودش مستقیم به من نگفت که چرا نمازم را نمیخوانم.
قبل از اعزام به جبهه در مورد جبهه چه میگفت و در مورد شهادت در جبهه چه فکری میکرد؟
جبهه را دوست داشت آن روزها برادرش هم در جبهه بود. خانه ما محل رفت و آمد رزمندهها بود. از جمله شهید بنیهاشم به خانه ما رفت و آمد داشت. تقاضا میکرد به جبهه برود. ولی چون برادرش در جبهه بود، موافقت نمیکردیم. یک روز گفت خواب دیدهام در خواب کسی به من گفت به زودی از دنیا خواهم رفت و ادامه داد: «اگر نگذارید به جبهه بروم و همینجا از دنیا رفتم چه جوابی خواهید داد؟!» برای همین پدرش اجازه داد به جبهه اعزام شود. خودش میدانست شهید خواهد شد، میگفت: «باید بروم، سید مرا به جبهه دعوت کرده». دوستانش بعدها میگفتند، صادق میگفت امروز هم گذشت و شهید نشدم. به دوستانش گفته بود 25 روز بعد، شهید خواهد شد. همین طور هم شد.
از خصوصیات اخلاقی شهید برای ما صحبت کنید.
پسر خوش اخلاق و مهربانی بود، با همه خوش رفتار بود، حتی اگر بچههای هم سن خودش، به سرش سنگ هم میزدند ناراحت نمیشد. هرگز از دهانش حرف یا کلام بیادبانهای نشنیدم. همیشه مودب و خویشتندار بود. پدر و مادر را خیلی دوست داشت و به قولهایش عمل میکرد.
روزی که پیکر پسرتان را به خانه آوردند یادتان هست؟
روزی که پسرم را برای تشییع جنازه به حیاط خانهمان آوردند، همزمان با ورود شهید به حیاط خانه، یک کبوتر شبیه کبوترهای حرم بود به حیاط ما آمد. توی حیاط ما بود و با ما زندگی میکرد. غذا که پخته میشد، از برنج غذای ما میخورد و در گوشهای از حیاط میخوابید. کبوتر 40 روز در حیاط خانه ما ماند. عصر چهلم صادق بود که موقع اذان عصر که خورشید داشت غروب میکرد، پرنده پرواز کرد و رفت.
فداکاری در کدام رفتار شهید دیده میشد؟
با اینکه سن کمی داشت کارهایی انجام میداد که بزرگسالان انجام میدادند. آن سالها، روز مادر و روز پدر مثل امروز زیاد مورد توجه خانوادهها و بچهها نبود. اما صادق به هدیه اهمیت میداد. آن موقع تازه داشت در مغازه پدرش کار میکرد. یک روز از پدرش خواسته بود مزدش را بدهد، پدرش هم مزدش را داده بود. توی خانه بودم، صدای در را شنیدم. در را که باز کردم دیدم صادق، با یک ماهیتابه اندازه خودش پشت در ایستاده است. همسایهها میگفتند آنقدر ماهیتابه بزرگ بود که به زور با خودش به خانه میآورد. چند بار هم ماهیتابه از دستش زمین افتاده کنارههایش ضرب خورده بود. این کار نشانه ای از ایثار و فداکاریاش بود.
(برگرفته شده از وبلاگ حکومت اسلامی )