کار بزرگی کردید که اصلا تو کلمات نمیگنجه
کاش در حدی که بشه از اون روزها بگید که چه کردید؟
چطوری اون اطرافیان بااین شرایط کنار اومدن؟
چطوری شوهرتون این شرایط جدید رو پذیرفت؟
اخه چنین ادم هایی نه خودشون نه اطرافیان شرایط رو نمیپذیرن یا بسختی میپذیرن
ولی همیشه یه رگه هایی باقی میمونه
شما چطوری کاملا این رویه رو از بین بردید؟