یکساعت قبل از شروع کلاسمون بود تویه دانشگاه...
تویه کلاس منتظرش بودم چون من اول اومده بودم چنددقیقه بعد هم اون اومد..
اولین قرار جفتمون بود ... وایساده بودم کنار پنجره اونم اومد کنارم وایساد نزدیک نزدیکم بود ...
کلی به خودم رسیده بودم...
عاشق این بود ناخونام لاک بزنم ..
دستامو بردم بالا بهش نشون دادم گفتم لاکامو ببین برا تو لاک زدماااا..
اونم گفت خیلی خوشگلههه
( وقتی اومدیدم خونه پیام داد گفت همون موقع دلم میخاست دستات بگیرم و یه عالمه ببوسم..ولی خجالت کشیدم ترسیدم توام نخوای ...)
بدجور استرس داشت میشد از اون تند تند پلک زدنا و تکون خوردنای زیادش اینو به خوبی فهمید..
بهش گفتم استرس داریی استرس نداشته باش گفت نه اصلااا
( بعدا بهم اعتراف کرد که خیلی استرس داشته گفت جوری که تو نگاهم میکردی قند تویه دلم آب میشد و اولین قرارم بود ...)
آره... راست میگفت با اینکهمنم استرس داشتم و قلبم خیلییییی تندتند میزد ولی بهش زل زده بودم و دلبری میکردم ازش...
بهش گفتم میخوای بشینی اونم نشست اون لحظه وقتی بهم نگاه کرد دلم بدجور عاشق رنگ چشماش شد... اون چشمای عسلی و اون مژه های فر و قشنگ..
موهای مشکی و لب های قرمزش....
اون روز هیچ وقت یادم نمیره...
افسوس که تهش تلخ شد...💔😔