بعدا ظهر دخترمو بردیم دکتر دیگه خیلی طول کشید تا ساعت های ده شب درگیر بودیم وقتی از مطب دکتر اومدیم بیرون خیلی گشنمون شده بود یه فست فودی همون کنار خیابون بودگفتیم همین جا یه چیزی بخوریم
چیزی نمیگم چون دلم خیلی از این دنیا پره...میخوام ازت هر چی بگم بغضم گلومو میبره...آدم یوقتا از خودش بی حرف باید بگذره...این روزهای آخرو ساکت بمونم بهتره...
یه فست فود کوچولو بود داخلشم جز یه خانم و یه بچه ی کوچولو کسی نبود ما دوتا همبرگر و سیب زمینی واسه دخترم سفارش دادیم و نشستیم اون خانمه هم داشت به پسرش ساندویچ می داد پسرش تقریبا دو ساله بود
فکر کردم خانمه هم مشتریه ولی وقتی ساندویچ پسرش تموم شد اشغال هارو جمع کرد ریخت سطل و روی میزو مرتب کردو رفت پشت پیشخوان مغازه پسرشم گذاشت زیر پیشخوان یعنی گفت برو سرجات اون طفلکم بدون هیچ حرفی رفت زیر پبشخوان که یه صندلی کوچولو طراحی شده بود نشست