راستش از اینکه خوشی دیگران می بینم حسرت میخورم از اینکه من و خانواده م اون چی که میخوایم نمیش ...
یه خانواده قبلا تو کوچه ما بودن مرده معتاد بود و یه بچه کوچیک داشتن که تو یه چادر زندگی میکردن اهالی کوچه براشون غذا میبردن وقتی بارون و برف میومد من میرفتم بهشون اصرار میکردم بیان خونه ما اون زنه با وجود تمام بدبختی هاش همیشه میگفت خوشبخته چون هنوزم آسمون بالا سرش هست هنوز زنده هست و بهار و تابستون و پاییز و زمستون رو می بینه هنوزم نفس میکشه و میتونه برای آینده رویا پردازی کنه اون بهم درس بزرگی داد منم مثل اون یاد گرفتم با اتفاقاتی کوچیک خوشحال بشم تو هم سعی کن از اینکه سالمی یه خانواده خوب داری و کنارشون هستی خوشحال باشی و خودت رو مقایسه نکن
پایان فعالیتم توی این سایت....اگه توی تاپیکی حرفی زدم که باعث رنجشتون شده حلالم کنید..