من یه پسر خاله دارم که ۲۴سالشه من ۱۹ سالمه قبل ازدواج پسر خالم همیشه میگفت من میخوام باتو عروسی کنم .همیشه بهم میگفت نامزد منی منم چون ازش بدم میومد فحش میدادم چندبارم به شوهر خالم گفتم به پسرش گفت اگه یه بارم سربه سرش بزاری کمرتو میشکنم..اونم پیش پدرش هیچی نمیگفت وقتی میومد خونه مامانم میگفت خاله به خانومم بگو بیاد بشینه پیشم هرچقدر مامانم دعواش میکرد گوش نمیداد..تا این که برام خواستگار اومد به گوشش رسیده بود رفته پیش یکی از دایی هام که نزار شوهرش بدن من میخامش من اوایل فک میکردم فقط میخواد منو حرص بده ..تو عروسی داداشم مردا تویه اتاق جمع بودن اون اومده بود نشسته بود پیش مامانمم وخالمو وخواهرم ومن شوهرم گفت عروسی بود چیزی بهش نگفتم وگرنه میکشتمش شوهرم نه میزاره خونشون برم نه جایی که اون باشه میزاره من برم یه بار بعده عروسی رفتم خونشون چون خواهرم واونا تهران هستن خالم زنگ زد با مامانمو خواهرم دعوتمون کرد من رفتم شوهرم نبود اونجا کم موند گریه کنه گفت اگه وضع مالی من خوب بود دخترتو به من میدادی این دخترو با لندکروز میبرن تو دادی به این پسر حالا هروقت منو میبینه یه جوری هی چرت وپرت میگه. بعضی وقتا محل نمیده .حالا امروز میخواستم برم خونه مامانم اونا اونجا بودن شوهرم نزاشت شوهرمم نیستش قراره شب ساعت ۱۲ بیاد بعد شوهرم گفت نرو منم گفتم اونا اونجا نیستن من میرم گفت پس میخوای بری چرا از من میپرسی حالا چیکار کنم برم میفهمه به نظرتون