ما یک سال جنگیدیم شد.
یه خاطره بگم از شب عید
شوهر من اردیبهشت ۹۳ اومد خواستگاری مادرم گفت نه.
ولی ولکن نبود آقا.
کل سال ارتباط داشتیم و مشاور و ... تا اینا راضی بشن.
شوهر خواهربزرگم گفت شب ۲۸ اسفند بیاین شام خونه ما ، ببینیم چی کار میشه کرد.
خواهرم شام گذاشته بود.منم رییس شرکتم گفت بمون کارت دارم.برای من و چند تا از مدیرای دیگه ربع سکه عیدی خریده بود ، خلاصه دیر اومدیم خونه خواهرم.
تازه اولین قاشق گذاست دهنش بنده خدا.
مادر من زنگ زد به آبجیم، دارم برات عیدی میارم.
شوهر آبجیم از ترس مامانم کت این بنده خدارو آورد داد دستش .
چهارتاییمون کپ کرده بودیم.
شام نخورده انداختیمش بیرون .
شوهرم از پله ها رفت و مامانم با آسانسور اومد بالا.
شوهر خواهرم میگفت مامانت ببینتش ، فکر میکنه توطئه کردیم.
خلاصه به خیر گذشت.
۱۳ به در شوهر خواهرم با مامانم کلی حرف زد.
دوباره اردیبهشت ۹۴ اومدن و الان فکر کنم اون که پشیمونه شوهرمه نه مامانم