روزی روزگاری در نی نی سایت، حدودا سال 95، کاربری از نی نی سایت رفت خانه عروس خانواده، به مهمانی. یک جعبه شیرینی خریدند و به خانه عروس رسیدند.
_سلاااام
+سلاام. خوش اومدید بفرمایید داخل
_ بفرمایید. نا قابله
+وای چرا زحمت کشیدید. خودتون شیرینید. خودتون شیرینی هستید.
گل گفتن گل شنیدن و از این در و ان در حرف زدن تمون شد. غذا هم حاضر شد و همه نشستن شام بخورن. ناگهان خانم میزبان خانه، یعنی عروس، بلند شد و به دستویی رفت. همه چیز عالی بود تا این که...
_غلاااااااام (اسم شوهره عروس خانم میزبان)
+بلهههههه
_بیا نوار بهداشتیم رو عوض کنننننن
و بله، این مکالمه خانم و آقای میزبان بوده... وسط جمع... وسط شام خوردن...
اون کاربر بعد از اومدن به خونه، بعد از لباس عوض کردن و به بچه و شوهر رسیدن و پاک کردن آرایش، تاپیک میزنه و به نی نی سایتی ها جریان رو میگه... اونطوری میشه که نی نی سایتی ها غلام، آقای میزبان را غلام نصاب مینامند.
شاید داستان شیرین غلام نصاب به اندازه افسانه اقدس الویه مشهور نباشد، اما بپبه جرعت میتوان گفت که این داستان، دقیقا به شیرینی داستان اقدش الویه (که افسانه های مربوط به او را بعد ها خواهیم گفت) است.