قابیلم
اعتراف می کنم
آری
برادرم را هم کشته ام
اما
کسی نمی پرسد آیا
چرا معشوقه ام سهم عشق بازی هابیل شد؟
مگر من فرزند آدم نیستم؟
مگر قلب من هم
برای دیدن رقصیدن زیبارویی نمی تپد
آری می دانم
جان خسته ام
خو شه ای گندم برای خدا برد
ولی اگرعدالت
گرمای تن محبوبه ام را به آغوشم می سپرد
تمام چارپایان دنیا را به مسلخ می بردم
قابلیم
اعتراف می کنم
جرمم التماس عشق است
اما اگر عدالت
ذره ای محبت نثارم می کرد
نام فرهاد را برای همیشه از بیستون می بردم
و دنیا شیرین تر می شد
اگر آسمان کمی مهربان تر بود
آنگاه می فهمیدید
شاید هابیل هم می توانست
آموزگار مرگ باشد