با اینکه پدر مادرش خیلی فقیر بودن و 6 تا خواهر بودن ( باباش تو روستا باغداری.. مادرشوهرم هر سال میره سیب چینی) خود عزوس عمم هم مجرد بود میرفت کارگری
ولی وقتی عروس عمم شد یه جوری خودشا جمع جور کرد ک انگار یه پرنسس. الان دیگ جوری شده ک یه ناز خاصی داره.. فهمیدس. به خودش خیلی میرسه
خودشا باارزش میدونه و به خودش احترام میزاره. با کلاس حرف میزنه و راه میره.. در عین حال به شوهرش نمیچشبه.. همیشه شیک پوشه. با ناز نگاه میکنه. ندید پدید نیس. باکلاسه. درحال زندگی میکنه. و هر جوری میخاد میگرده.. همیشه خونش تمیزه و بررررررق میزنه
به خدا اگه گذشتشا با چشام ندیده بودم اصلا فکر نمیکردم این همون دخترس
جوری شوهرش و خانواده شدهرش دورورشه و هر چیزی رو نظرشا میخاد و بهش اهمیت میدن که مثل استغفراللع خدا میپرسنش
حالا بعضیا میگن از درونشون خبر نداری ولی تا جایی ک دیدم و تو برخورداشون با عروسشون دیدم خیلی عالی بوده(یه چیز میگم یه چیز میشنوین)
همیشه ب خودش میرسه ابروهاشو لیفت میکنه مژه میکاره
بعد منه احمق همش غصه میخورم که گذشته چرا این حرفا زدم چرا ابن کارا کردم
همش با شوهرم دعوا ک بابات بهمون هیچی نداده
خودمو پاین میگیرم بدون اعتماد ب نفس بدون هیچ ایده و تنوعی
شوهرم حس میکنم مثل قبل دوستم نداره و بهم توجه نمکنه.. همش میگم نخرم اینو تا زمین بخریم
ب خدا تو 22 سالگی موهام کلی سفید داره
میخام از امروز شروع کنم فقط نمیدونم چطوری
تو خدا کمک کنین