خونشونو دارن رنگ میکنن دوهفته اومدن خونه ما ، خواهرشهرم ۱۶ سالشه براش خواستگار زنگ زده به گوشی مادرشوهرم ، حالا مادرشوهرم یکم صبر نمیکنه برن خونه خودشون بعد خواستگار راه بده ، قرار گذاشت که بیان همینجا بعد دیشب پدرشوهرم دعواش کرد که چرا اینجا قرار گذاشته بعد با عصبانیت بهش گفت عقلت همنقدره بعد مادرشوهرم اومد تو آشپزخونه به من گف همچین خوشحال نباش که با من اینجوری حرف زد شوهر تو هم پسر همین پدره هاااا منم گفتم من چکار به شما دارم اصلا حرفای شما رو گوش ندادم که دارم ظرفام میشورم گف خلاصه گفتم که بدونی