بچه هاااا من ازروزی که عقد کردم سر هرچیزی دعوا داریم از قبل عقد حتی مدام دعوااااااا
بارها شوهرم بهم گفته حالم ازین زندگی بهم میخوره
۳سال عقد بودیم مدام دعوا دعواهای بد ها جوری که همه خانواده ها هم میفهمیدن منو برمیداشت میبرد خونه مامانم و .... نگید چرا تو عقد جدا نشدی چون دوسش داشتم فک میکردم درست میشه
اصرار کردم که ازدواج کنیم حتی شب قبل عروسی دعوا کردیمبهم گفت خفه شو! همون شب
صبح ساعت ۵ صبح خودم با اژانس رفتم ارایشگاه قرار بود ساعت ۱۱بیاد دنبالم از ارایشگاه خودشم ساعت ۹وقت ارایشگاه داشت ساعت شد ۱۱ونیم زنگزدم بهش اول ک جواب نمیداد بعد دو سه بار جواب داد گفت الان از خواب بیدار شدم دارم صبحونه میخورم😭 به خدا یاد خاطراتم میفتم اشکام میاد همه ی زندگیم همینه هااا این فقط یه نمونه از روز عروسیم
دست بزن نداره فحاشی همنمیکنه اما همیشه ناراحته دمقه همیشه توخودشه افسردگی گرفتم کنارش. بعد عروسی ناخواسته باردار شدم الان یه بچه ۴ساله دارم برای اون پدر خوبیه خیلی باهاش جوره براش همه کار میکنه. ولی با من بده انگار همیشه دعوا داره یک بار نشده بریم بیرون بهمون خوش بگذره من فقط به خاطر پسرم گذشت میکنم چون انقدر بهش وابسته س که میدونم نمیتونه بدون اون زندگیکنه. فقط مدام به خودممیگم من یه زندگیعاشقانه بهت بدهکارم. حق تو این نیست با این خوشگلی با این موقعیت کنار کسی باشی که اصلا نمیبینت ببینتم مدام دعوا. حتی بغلم نمیکنه. رابطمون هم سرد و فقط برای رفع نیاز
واقعا بریدم. مامانم میگه به خاطر پسرت بمون ولی خودمچی. خودش میگه نمیتونی از من طلاق بگیری چون هیچ دلیلی برای دادگاه نداری