نهار داشتم میپختم یهو با شوهرم دعوامون شد حالا بگذریم که لب نزدمو همونجوری گاز داغونو وبااشپزخونه ترکیده باحالت قهر ول کردم
یهو دیدم زنگ درو میزنن شوهرم باز کرد گفت بفرمایید قلبم
دیدم میگه بچه ۵.۶ ماهه ش قطره پریده تو گلوش درحد خفگی
خدارحم کرده مادرشو برادرش توخونش بودنو با پای برهنه رسوندنش بیمارستان
میگفت حلقه سیاه دور چشمش افتاده
الان مثل خوره افتاده به جوونم این فکرها که جاریم هیچوقت ده ساله سرزده نیومده چرا اومد اینجا ؟؟؟خیلی خیلی برام عجیبه .موندم
یه چیزی تو ذهنمه نمیدونم ربط داره یا نه😥😥😥