بچه ها این داستان و تو کاربری قبلیمم هست ترکید متاسفانه گفتم تو این کاربریمم بزارم خوشحال میشم بخونید و نظر بدید😁✌🏻
تلاش برای شروع دوباره
تابحال شده دلتان برای روزاهای اوج ازدواج تان تنگ بشود ؟؟؟؟روزهای دل وقلوه گرفتن .......
دیشب در اتفاقی نادر و با دیدن استوری های آبکی جاری های همیشه در صحنه تصمیم به تحولی تازه گرفتم دوباره عشق ..شاید بشود شوهر مهربان و تنبلم را به آن روزها نزدیک کنم
ساعت ۷:۴۵
با صدای غرغر مسعود از خواب بیدار میشوم با فریاد از من سراغ جورابش را میگیرد و میگویید بوی گند پوشک ماهگل تمام اتاق را برداشته سلانه سلانه به طرف تخت ماهگل میروم و در حالی که به سخنرانی جالب همسرجان در مورد نظم گوش میدهم ماهگل را به حمام میبرم
ساعت ۷:۵۵
مشغول خشک کردن ماهگلم و قربان صدقه شکم روانش میروم که صدای مسعود را میشنوم که میگوید من رفتم و من تازه متوجه میشوم که قرار بود حرکتی عاشقانه بزنم و در ابتدای کار انگار خوب گند زده بودم هنوز هم دیر نیست شاید بشود کاری کرد