مثل بقیه روزا که روز خوش توی زندگیم نداشتم و اشتباهی بزرک کردم که همچین ازدواجی روکردم .امروزم بیشتراز قبل مصمم هستم که غلطه این راهی که دارم میرم.بخاطر رفتن خونه مامانم دعوا راه انداخت و نزاشت برم .من متنفرم ازاینکه باهاش بشینم غذایی بخورم یا حرفی بزنم .یا حتی باش برم بیرون اصلا و ابدا.....تنها چیزی که مانعمه دخترمه.دلم براش میسوزه😭واقعا حالم بده
منم درد دارم بهش گفتم دردم زیاده به جای اینکه بگه بریم دکتر گفت ادای مرده هارو درنیار
منم بهش گفتم باشه من مرده توخوبی
بعدم بلاکش کردم از همه جا
یه بیداری دقیقا عین یه کابوس،مثل گشتن تو تاریکی و بی فانوس،میچرخم تو حباب انتظار تو،مثل ماهی و تنگ و وهم اقیانوس....زندگیم سوخت ...جسد آرزوهام مونده روی دستم...خوشبحالت زندگی کردی💔ولی من نه نتونستم😔