ما خونه ساختیم و توش جابه جا شدیم خونه یکه ساختیم هم یه جایی که هر دو طرفش خونه نیس ینی روبه رو پشت و جاهای دیگ خونه هس ها ولی تو دو طرف خونه ی ما هیچ خونه ایی نیست ینی همسایه نداریم اوایل یه چیزایی حس میکردیم مثلا در ها باز و بسته میشد ویا شیر حمام باز میشد و حس میکردیم پشت بوم یکی داره راه میره یا اتاق دیگ امون داره یکی راه میره و یا یه بار تو حمومون یه مشت مو سفید پیدا کردیم از دریچه اش و یا چیزهامون خیلی گم میشد و میدیدیم ۵دقیقه بعد سر جاشه یا ۱ساعت بعد یا ۱روز بعد سرحاشه ولی من یه گوشواره داشتم اون رو اصلا نیوورد تازه خریده بودم مروارید و سنگ های ریزی داشت و خیلی موضوع های دیگ یه روز مامانم خونه تنها بوده خواب بوده حس میکنه یکی پیشش نشسته چشاش رو باز میکنه میبینه یکی مثل جت میره اون اتاق و مامانم میبینه سایه اش به دیوار افتاده
تمام رویاهای ما میتواند محقق شود....اگر ما شجاعت دنبال کردن آن را داشته باشیم...💀💀💀💀
بعد از اون جریان گذشت یادمون رف ما وقتی خانواده گی میشستیم تلوزیون میدیدیم یکی سوت میزد بعد همگی فکر میکردیم از تلوزیون میاد ولی بعدش فهمیدیم صدای سوت از یه چیز دیگه اس
تمام رویاهای ما میتواند محقق شود....اگر ما شجاعت دنبال کردن آن را داشته باشیم...💀💀💀💀