خونه یکی از فامیلای خیلی دورمون بودیم بعد خونشون دور تا دورش قبر بوووود منم ریلکس کردم خودمو رفتم بعد یهو دست شوییم گرفت 😑 بعد مشکل این جاست این دستشویی ته یک حیاط 100 متری (تو روستا بود) بعد اومدم برم دستشویی با هزار استرس یهو حس میکردم صدا ارواح میاد 🤪بعد یه چیزی احساس کردم پشتمه برگشتم محو شده بود تند رفتم تو خونه دست شوهرمو گرفتم بردم گفتم تو اینجا بمون تا من بیام
آرامش در چشمانت 💔آرامش قبل از طوفان 💔با هر قدمت می پیچید 💔فریاد یلی در میدان 💔عاشق که شدی بی باکی 💔عشاق علی بی ترسند 💔از خاطره ات لرزانند 💔از اسم تو هم میترسند 💔حاج قاسم 💔
ی بار با دختر عموهام و دختر عمه هام رفته بودیم خونه مادربزرگم ،۱۰یا۱۲سالم بود شاید
شب توی اتاق بابابزرگم که فوت کرده خوابیدیم در هم بستیم وقتی لامپ ها رو خاموش کردیم ی صدای از پشت شیشه میومد و میزد به شیشه ما هم از ترس نمیتونستیم از جامون بلند شیم خیلی ترسناک بود بعد یهو در باز شد ی ادم قد بلند با لباس های کاملا مشکی امد داخل ی جیغی زدم که هنجرم درد گرفت لامپ رو روشن کرد دیدم پسر عمومه ،امده بود بالش ببره😂😂😂😂دیگ هیچ وقت اونجا نخوابیدم