مامانم مریضه افسردگی هم داره دوس نداره تو جمع های خانوادگی پدری جمع شیم از فامیل شوهرش خوشش نمیاد بعد عمری قراره دور هم جمع شیم شب بمونیم میگه من نمیام هرکی میخواد بره.مجردم جاییو ندارم برم همش تنها تو خونه دیوونه مون کرده .ازدواجم نمیزاره بکنم .برام دعاکنید
چیزی نمیگم چون دلم خیلی از این دنیا پره...میخوام ازت هر چی بگم بغضم گلومو میبره...آدم یوقتا از خودش بی حرف باید بگذره...این روزهای آخرو ساکت بمونم بهتره...