2821
2789
عنوان

سکانسهایی از زندگی یک اصغر(۵)

657 بازدید | 40 پست

موتورمو روشن کردم... رفتم آرایشگاه دورموهامو یکم گرفت وریشامم ته ریش کرد...این اولین قرار من با یه دختر نبود...اما نمیدونم چرا استرس گرفته بودم...  اومدم بیرون ساعت کم کم داشت عدد یک رو نشون میداد...رسیدم بازار موتورمو تو کوچه پس کوچه های بازار پارک کردم و رفتم دمه مترو منتظر نشستم...

ساعت شد یک و ربع‌ زنگ زد بهم،سلام اقای بخشی من رسیدم کجایین شما؟!گفتم من چسبیدم دیوار پشتی مترو ۱۵خرداد؛گفت باشه منم از پله ها دارم میام...

استرسم شدید تر شد...

چته تو پسر مگه بار اولته. میبینی این ادمو..

خره داره میاد بری واس نامزدش خرید... میفهمی؟نامزدش... پس هول نکن...

لای همین فکرا...

دیدم یه دختری ک خیلی شبیه زیباس از اون یکی در مترو اومد بیرون...

اره خوده زیباس...

برگشت سمتم منو دید سرشو به نشونه تایید تکون داد و اروم اروم به سمتم اومد...

یه مانتو مشکی و شال قرمز پوشیده بود...موهای لختشم کنار صورتی ک یه ارایش ملایم داشت ریخته بود...تو افتاب دم عید درخشان ِدرخشان میدیدمش...

+سلام اقای بخشی خوب هستید؟!عذر میخام من واقعا شرمندتونم که دیر شدا؛قطار دیر اومد. شرمنده

+سلام سلام خوبید خانم محسنی نه بابا خواهش میکنم اتفاقا منم تازه رسیدم(۲۰ دقیقه ایی بود ک رسیده بودم)...

خب بفرمایین ازینور خانم محسنی...

میون هیاهو وشلوغیای بازار بزرگ رفتیم و رسیدیم راسته طلافروشا...

از پشت ویترین بهش دست بندارو نشون دادم...

رفتیم تو با همون اشنایی ک بهش معرفی‌کرده بودم خوش‌وبش کردیم اما زیبا گفت خب خوبه فقط اجازه بدید من یه بار دیگ ببینم.. از پشت ویترین...

رفت بیرون...

منم رفتم...

حس کردم دلش نیست اصن بخره...

منم همینو میخواستم نمیخواستم بخره...

نمیدونستم قراره چی بشه...گیج بودم بخدا...

از پشت ویترین یه دس تکون دادم واسه مغازه دار با دستم اشاره کردم یه دور بزنیم میایم...

گفتم خانوم محسنی میشه بیاید یه چند لحظه اینور؛بردمش بالای پله اهنی ها که تهشم میخوره به بازار ساعت فروشا؛یجای سنتی و باحال که البته سر راهه و هی ادم رد میشه از بغلت اما خب میشد حرف زد...

+جانم چیشده

+جانتون سلامت... من یه سوال میخام بپرسم میشه قول بدید وقتی شنیدید فقط یه جواب اره یا ن به من بدید...هیچی جز این میشه نگید؟

چشای عسلیش علامت تعجبو به من نشون میداد اون لحظه...

+چشم میگم ولی چ سوالی اخه

+میشه بگید شما واقعا نامزد دارید یا ن


چشامو بستم اون لحظه و فقط منتظر موندم...

+این چ سوالیه اخه؛،چی بگم.. والا... راستش من...

+خانم محسنی چشام بستس میشه بگید نامزد ندارم؟! میشه همش شوخی بوده باشه.؟

+چرا واستون مهمه...میشه چشاتونو وا کنید...

چشامو وا کردم...

مات و مبهوت نگاش‌کردم...

صورتش‌از حالت تعجب خارج شده بود...یه حالی بود بدتر از من


+چون من از شما خوشم اومده....


خودخواهانس حرفم ولی دوست دارم نامزد داشتنتون راست نباشه...

نگاه های زیبا... داشت لحظه به لحظه احساسی تر میشد..چشاش معصوم تر میشد...

حس کردم بغض کرد...

+ببخشید من شمارو اذیت کردم... من نامزد ندارم... بخدا عذاب وجدان داشت خفم میکرد...

اینجا دیگ زد زیرگریه...

+چرا دیگ گریه میکنین اخه میشه اروم باشید چی شده مگ

+اخه شما فکر بد میکنین راجع به من حالا

مث ابربهار گریه میکرد...

+نه نه نه اروم باشید لطفا من هیج فکری نمیکنم شاید باورتون نشه خانم محسنی اما من رو ابرام الان خیلی خوشحالم.


تو همون حال گریه گفت:خب چرا خوشحالید اخه...


زیبا دوس داشت زودتر درخواستمو بگممممم


منم امووووووون ندادممم


انقدر این خاطره بعد ۹ سال تازس واسم


همش جلو چشامه...

گفتم:خانم محسنی من از کمالات شما از رفتارای شما خوشم اومده... از وقتی اومدید زیرنظرتون داشتم... همش تو فکرتون بودم...خواب و خوراک داشتم اما فکرم اروم نمیگرفت....


زیبا اشکاشو پاک کرد از روی صورت قشنگشو گفت جدی‌میگید اقای بخشی..

بخدا من دختره پرررویی نیستم....

فکر بد نکنین راجع به من...

حرفاشو قط کردم...

خانم محسنی بخدای احد واحد فکر بدی نمیکنم...

فقط توروخدا حالتون خوب باشه...

میشه درخواستمو بپذیرید؟!

گفت حین پاک کردن اشکاش با دستمالش گفت  چشم  فقط چه درخواستی اخه؟!


یادم افتاد درخواستی نکردم اصلا...گفتم میشه یه مدت باهمدیگه باشیم همو بشناسیم؟!


گفت ینی چی باهم باشیم؟

گفتم نمیدونم یه مدت بیشتر همو بشناسیم دیگ... اب دهنمو قورت دادم گفتم هرچی شما بگیدا....

گفت میشه منو برسونین خونه...

گفتم باشه فقط اول بریم صورتتونو اب بزنید...

رفتیم مسجد شاه رفت سرویس‌صورتشو ترتمیز کرد و اومد..

دل تو دلم نبود...از یه طرف خیلی خوشحال بودم از بابت اینکه حدسم درست بود از یه طرف دیگ گریه هاش جلوم نابودم کرده بود...

باهم دیگ ک راه میرفتیم هیچی نگفتیم....فقط بش گفتم بریم ناهار یچیزی بخوریم ؟گفت نه من ناهار گذاشتم مرسی فقط زودتر بریم... 

ساعت تقریبا نزدیک به ۳ ونیم بود رسیدیم دمه مترو از من جدا شد....

وقتی رفت سبک شدم.. ازینکه حرفامو زدم بالاخره...چشاش موقع رفتن وقتی خداحافظی‌ کرد باهام نوید روزهای قشنگو بهم میدادن

.


پایان قسمت پنجم

عمو اصغر 😐😶

چقدطولانی

کسی که طرز فکرش با شما متفاوت است، دشمنت نیست، فقط انسان دیگریست . 🌱💚🌈 توضیح دادن نشانه ضعفه. شما هروقت سعی میکنید چیزی رو بیشتر توضیح بدید، بیشتر ضعیفید. پس قدرت در اینه که راجع به هیچ چیز، هیچ توضیحی ندید، هیچوقت.😊 دوستان:😂😂منظور مهران مدیری این نبود ک موقع تبادل نظر برای همدیگه توضیح ندین. منظورش این بود ک اگ یه راهی رو انتخاب کردی و مطمئن بودی درسته و دیگران همش میخواستن منصرفت کنن، بهشون توضیح نده.تو راه خودتو برو، اونا نتیجه رو میبینن، و میفهمن ک تو انتخاب درستی داشتی

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

کسی دنبال میکنه داستانو؟ واقعا سواله برام    

چرا مگه اصغرا چشونه

حتما باید گلبهارو اینا باشه تا دنبال کنید😒😒😒

ستاد_حمایت_از_اصغران😐#  

جاویدان ایران 🌅🦁 نور کافی برای کسانی که میخواهند ببینند وجود دارد، همانطور که تاریکی کافی نیز برای کسانی که نمیخواهند ببینند.

دنبال میکنیا   خلاصشو بگو    

نه فقط حمایت میکنم😁😂😂😂

جاویدان ایران 🌅🦁 نور کافی برای کسانی که میخواهند ببینند وجود دارد، همانطور که تاریکی کافی نیز برای کسانی که نمیخواهند ببینند.

2828
2791
2779
2792