2777
2789
عنوان

👻ترسناک ترین خاطراتتونو تعریف کنید👻

| مشاهده متن کامل بحث + 1633 بازدید | 145 پست

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

ی شب من خواب بودم شوهرم پیشم دراز کشیده بود با گوشی بازی میکرد ی لحظه چشم باز کردم دیدم ی مرده بالاسر شوهرم نشسته داره عسل میخوره ب شوهرم گفتم اون کیه نشسته اینجا گفت خواب دیدی بخواب گفتم بهش بگو روتخت نریزه دستشو اورد بالا گفت دست‌منه اما اون همجنان اونجا نشسته بود و من اصلااااا نمیترسیدم .دیدم نمیره دوباره خوابیدم . 

ی شب من خواب بودم شوهرم پیشم دراز کشیده بود با گوشی بازی میکرد ی لحظه چشم باز کردم دیدم ی مرده بالاس ...

😲😦😦😦😦واییییی 

منم از یکی از دوستام شنیدم مادرش هروقت که تنها بود توی خونه یهو یه مردی رو میدید کنارش 

اون ولی خیلی میترسید

بابام‌نانوایی داره

چند سال پیش رفته بود نانوایی خمیر بزنه بسم الله الرحمن ۷تا جن توی نانوایی بودن داشتم بابام نگاه میکردن 

بابام خیلی ترسیده بود و خمیر زد  اومد به مامانم تعریف کرد

بابام‌نانوایی داره چند سال پیش رفته بود نانوایی خمیر بزنه بسم الله الرحمن ۷تا جن توی نانوایی بودن د ...

یاخداااااا

چه جراتی داشته خمیرو زده بعدش برگشته خونه😦😦

من یه شب با داداشم و ابجیم تو سالن خونه خواب بودیم ...مامان و بابامم تو اتاق بودن ...مال زمان مجردیه این خاطره...

بعد مامانم یه پتو و بالش گذاشته بود کنار رختخواب خواهرم ...ی جوری که انگار یه نفر دیگم زیر پتو اونور خوابه...

من پاشدم برم دسشویی تاریک بود پاشدم اول تعجب کردم هرچی میشمردم میدیدم تعدادمون درسته یه نفر اضافه شده ...داداشم بیدار کردم اونم از من خنگتر ..دوتامون پشمامون ریخته بود از ترس...بعد چند دقیقه خواهرمم بیدار شد نشستیم به اون پتو خیره بودیم ....هرسه تامون دیدیم که پتو تکون میخورد صدای نفس عمیق کشیدن هم میومد خیلی وحشتناک بود ...خلاصه از سر و صدای ما مامان و بابام اومدن برق روشن کردن بابام کلی دعوامون کرد بعدم رف لگد زد ب پتو ...هیچی نبود 😐

😲😦😦😦😦واییییی  منم از یکی از دوستام شنیدم مادرش هروقت که تنها بود توی خونه یهو یه مردی رو ...

تازه عروسی کرده بودیم خونمون تازه ساخت بود اصلا ترس نداشت اخه . یبارم با شوهرم تنها خونه بابام اینا خوابیده بودیم خونه اونا قدیمیه شوهرم خواب بود منم خواب بودم ی لحظه بیدارشدم دیدم ی سری ادم دارن از جلومون هی رد میشن من لخت خوابیده بودم هی پتورو میکشیدم رو خودم خجالت میکشیدم اما نمیترسیدم . البته سایه بود

ی شب من خواب بودم شوهرم پیشم دراز کشیده بود با گوشی بازی میکرد ی لحظه چشم باز کردم دیدم ی مرده بالاس ...

😱😱😱😱😱😱

ﺑﺘﺮﺱ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺘﯽ ..ﺍﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺯﺩ ...ﻭ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺏ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺏﺗﺮ ﯾﺎﺩﺵ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﺳﯿﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﺗﻤﺎﻡ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺳﺮﺕ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺸﯿﺪ ...ﻭ ﺗﻮ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﺭﮎ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩﭼﺮﺍ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻧﺪ : ﺩﻧﯿﺎ ، ﺩﺍر ﻣﮑﺎﻓﺎﺕ ﺍﺳﺖ ! ؛ "إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِکمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا"❤

من به بار شوهرم ماموریت بود تاصبح نتونستم بخوابم و بالا سر دخترم نشسته بودم صبح بعد نماز شدیدا خوابم کرفت اومدم پیش دخترم دراز کشیدم همینکه چشام گرم شده بوداحساس کردم یه کسی از روی من و دخترم پرید اونور.هم بادش بهم خورد هم صدای پاش مه خورد زمین شنیدم سریع چشمامو باز کردم و بلند شدم ولی یهو سرم محکم کوبیده شد به دیوار انگاری یکی محکم هولم داده باشه بعدش دیگه از درد فک و سر خوابم نبرد 

من حسابم زِ همه مردم این شهر جداست/من امیدم به خدا، بعدِ خدا هم به خداست
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز