یه سری وسایل از دوستم قرض گرفته بودم دادم شوهرم ببره براش بعد از یه مدتی دوستم زنگ زد با حالت ناراحت که یه اتفاقی افتاده گفتم چی شده گفت شوهرت میخاست بهم تجاوز کنه بعد گریه کرد قطع کرد منم تو شوک بودم که شوهرم اومد خونه معلوم بود اتفاقی افتاده گفت بشین تا برات بگم چی شده وقتی رفتم خونه دوستت که وسایل بدم گفت بیار داخل منم رفتم تو دیدم با لباس توری مشکی بدن نما تو هال وافتاده بهم لبخند میزنه اومد جلو گفت خیلی وقت بود منتظرت بودم دست میکشید به صورتم منم وسائل انداختم اومدم بیرون