خونه مادربزرگ مادری شوهرم بودیم ک پدربزرگ شوهرم گفت فلان فروشگاه شکر دولتی میدن .نزدیک محل کارشوهرم بودبهش زنگ زدم میای سر رات بگیر اگه داشت شوهرم ۳ک گرفت ک دیگه آخرش بود. شبم مهمونی داشتن ،پدربزرگ شوهرم ب شوهرم زنگ زد ک بریم خرید کنیم برای شب،دید شکر دولتی تموم شده عصبانی شده بود .کل خریدارو سر شوهرم حساب کردن.بعد شوهرم شکر رو داد بهم اوردم خونه ،چند دقیقه بعدش مادرشوهرم زنگ زده میگه اون شکرها رو بیار برای مادرم شما حالا بعدا پیدا میکنید.تو از دهن ما شنیدی ک فلان جا شکر دولتی میدن پس حق بابامه .اینقدر گشنه گدا هستن ک چشمشون ب یه شکری که ما ارزون تر گرفتیم میمونه وضع مالیشونم عالیه.آخرش شوهرم زنگ زد ببر اون شکر هارو منم نصف شو دادم.اینقدر عصبانی شدم از این کارای اینها.فقط از شوهرم بدوشن خسته شدم.
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
من فقط یه سوال دارم اینجور خانواده ها برای زندگی دختراشون هم اینجورن؟!
ن خواهرم .مادرشوهرم باغ میوه دارن انواع و اقسام.باورت میشه تابستون سبد سبد میوه از جلو خونمون رد میشدن میبردن ب همسایه،برادرش،دخترش میداد.دست بچه من یه سیب نمیدادن