الان من نباس اینجا باشم که باس با اکبراقا سوار پیکان گوجه ایمون می شدیم میرفتیم دربند بعد اکبراقا میگفت بیا ساسان جان (اکبراقا تو اماکن عمومی منو به اسم پسربزرگم صدا میکنه از بس غیرتیه) برات ۶تا سیخ جیگر بخرم جووون بگیری بعدم من باناز میگفتم اکبراقا دلم از این ترشکا خواست اکبراقا سبیلاشو تاب بده بگه شما جووون بخواه الان واست نیم کیلو میگیرم...