امشب خونه ی مادرم بودیم.زبون پسرکم بدجور تیک می زد.دیگه چیکار میتونستم بکنم جز اینکه اصلا به روی خودم نیارم....
تو این شرایط فقط خدارو شکر میکنم که الحمدلله جسمش سالمه
منم دیگه هیچ چیز برام مهم نیست.هیچ چیز.فقط سالم باشه.
توی راه برگشت میگم امین امروز تو مدرسه خبری بود ؟
میگه :آره .آقا معلم خواست سینا کارگر رو بزنه چون روش رو کرد عقب.بعد چوب معلم شکست.
متنفرم ازاین نظام اموزشی که حتی اگر معلم چوبی هم نزنه ولی بخاطر ترسوندن بچه ها چوب میبره کلاس.متنفرم که پسرکم از ترس همون چوب زبونش گیرمیکنه.
لعنت به این سیستم مزخرف اموزشی.
لحظه شماری میکنم شنبه بشه برم اوار بشم سر مدیرشون بابت این چوبی که امروز زبون بچه ی منو دوباره به لکنت انداخته
هرگز به یک زن نگو:
تو که خانه بودی چه کار کردی؟
خستگیت واسه چیه؟
.باید دقیق تر نگاه کنی. ریزبین باشی?!
او هیچ کاری هم نکرده باشد، امیدت را
در این خانه زنده نگه داشته است