سلام مامانا
فاطمه همچنان مثل سابقه...یه روز خوب یه روز بد....و وقتی هیجانی میشه افتضاح...هیچ اقدام خاصی نکردم
خودم همچنان حالم خرابه و درگیر تهوع و ویار شدیدم...کم حوصله..عصبی...خسته و وامونده...با احساسات بد و ...
هر سال عاشورا پدر شوهرم اینا نذری دارن و گوسفند میکشن...رفتیم اونجا ...همه جاری ها اومده بودن...دختر برادر شوهرم که از فاطمه یه سال بزرگتره و خیلی لوس گیر داد که من جوجه میخوام..مامانش میگفت عاشق حیوونه..خلاصه پدر شوشو یه مرغ گرفت پاهاشو بست گذاشت تو کارتن و داد دسش...اون هم شروع کرد به بازی کردن باهاش و هی بغلش میکرد دوباره میذاشت سرجاش... ولی دختر من شدید ترسید از حرکت مرغه و با لکنت زیاد گفت من هم مرغ میخوام... یه دونه هم برا اون آوردن..ولی جرات نداشت بیاد نزدیکش...پدر شوشو خیلی هواشو داره مخصوصا" به خاطر لکنتش میگه نباید بترسه و به ما هم میگه هر چی گفت باهاش لج نکنید و بذارین هر کار میخواد بکنه...خلاصه کلی باهاش بازی کرد و هی دسشو گرفت و گفت بیا نازش کن...ببین بچه ها را همه دارن بازی میکنن و کاری بهت نداره...آخرش فاطمه هم رفت جلو ..ولی لکنتش خیلی بد بود...نمیتونست هیچی بگه..خیلی ناراحت شدم مخصوصا" وقتی دیدم جاریهام میخندن و میگن فاطمه را استرسی نکنید!!! دلم شکست...بچمو مسخره کردن.....

...از اون روز ناجور گیر میکنه دوباره..نمیدونم چیکار کنم؟!........برام دعا کنید...روزای سختی را دارم میگذرونم...همه جوره به مشکل خوردم..اداره ..خونه..بچه ..بارداری!!!!!!!!!!

فقط خدا را هزار بار شکر شوهر صبور ..فهیم...با گذشت و با حوصله ای دارم که همه جوره پشتمه و هوامو داره.....