jana13131 مدیر استارتر عضویت: 1399/09/14 تعداد پست: 235 عنوان خاطرات 260 بازدید | 52 پست خاطرات خنده دار بگید بخندیم 1399/10/19 | 02:51 1 نفر لایک کرده اند ... گزارش تاپیک نامناسب
soodehsadeghi عضویت: 1399/10/08 تعداد پست: 1055 منو خواهرم دوقلوییم مامانم با تلفن حرف می زد ماهم کوچک بودیم دستمونم قیچی بود جو گرفت ما دوتا رو اون موهای منوکوتاه کرد منم موهای اونو کوتاه کردم مامانم تلفن قطع کرد دیدکه دوتامون کل چتری هامون کوتاه کردیم اونم چه جوری
zeynab_banou عضویت: 1399/04/08 تعداد پست: 4845 یبار مامانم گفته بود پارچ آبو پر کنم بریزم تو کتری منم کارمو انجام دادم رفتم نشستم. بعد نیم ساعت یه ساعت اینا مامانم رف سرش، صداش درومد ......... منننننننن پوکیدممم ینی...پارچو گذاشته بودم تو یخچال ک خنک بشه😅😂بار اولمم نبودا😂😂بماند بعدش اردنگی خوردم😅 غروبم مرگ رو دوشم طلوعم کن تو میتونی...تمومم سایه میپوشم شروعم کن تو میتونی...شدم خورشید غرق خون میون مغرب دریا...منو با چشمای بازت ببر تا مشرق رویا
jana13131 مدیر استارتر عضویت: 1399/09/14 تعداد پست: 235 منو خواهرم دوقلوییم مامانم با تلفن حرف می زد ماهم کوچک بودیم دستمونم قیچی بود جو گرفت ما دوتا رو اون ... 😅😅😅😅😅😅😅
fatemebagheri عضویت: 1398/03/07 تعداد پست: 525 زیاد قلمو میخریدمخراب میکردم به مامانم گفتم قلمو میخری گفت نه رفتم پشت بوم با قیچی موم رو چیدم سعی داشتم به چوب ببندم که مامانم رو بالا سرم دیدم هرچی کلک پر داشتم ریخت
jana13131 مدیر استارتر عضویت: 1399/09/14 تعداد پست: 235 یبار مامانم گفته بود پارچ آبو پر کنم بریزم تو کتری منم کارمو انجام دادم رفتم نشستم. بعد نیم ساعت یه ... 😂😂😂اردنگی هم نوش جونت حقت بوده
jana13131 مدیر استارتر عضویت: 1399/09/14 تعداد پست: 235 زیاد قلمو میخریدمخراب میکردم به مامانم گفتم قلمو میخری گفت نه رفتم پشت بوم با قیچی موم رو چیدم سعی ... 😑😥😅😂
fatemebagheri عضویت: 1398/03/07 تعداد پست: 525 اهان تبلت خودم خراب شده بود با چاقو سوکت تبلت داداشمم خراب کردم
jana13131 مدیر استارتر عضویت: 1399/09/14 تعداد پست: 235 اهان تبلت خودم خراب شده بود با چاقو سوکت تبلت داداشمم خراب کردم برگام😳😂
zeynab_banou عضویت: 1399/04/08 تعداد پست: 4845 😂😂😂اردنگی هم نوش جونت حقت بوده 😅😅😅😂 غروبم مرگ رو دوشم طلوعم کن تو میتونی...تمومم سایه میپوشم شروعم کن تو میتونی...شدم خورشید غرق خون میون مغرب دریا...منو با چشمای بازت ببر تا مشرق رویا
fatemebagheri عضویت: 1398/03/07 تعداد پست: 525 امتحان داداشپو دادام همین دوروزه بعد سر امتحان من رفت خندید خوابید گفت کمک نمیکنم به معلمش پیام دادم گفتم من امتحانشو دادم