خونه مادرم بودم مامان و بابام دعواشون شد منم ناراحت شدم هرسری میام دعوا میکنن من نبودنی با هم عالی
بعد من ب شوهرم گفتم پاشو بریم از اینور شوهرم هرچی دهنش اومد بهم گفت بغض کردم تو اتاق نشستم
شام خوردن کسی منو صدا نزد آخر مامانم به شوهرم گفت بگو بیاد اونم گفت نمیخواد گرسنه باشه میخوره
بغض داره خفه ام میکنه
الان دلتنگ یه نفری شدم که میدونم اگه اون شوهرم بود منو رو چشماش میزاشت الان میومد کلی ناز میکشید
لعنت به قسمت