باردار شدم یه مقدار بیحالم کارای خونه رو نمیتونم بکنم خیلی همت کنم یه خورشتی چیزی درست میکنم...شوهرم میاد خونه همه کارارو میکنه جدیدا دیشبم مرغ گرفته بود خودش خورد کرد و شست و بسته بندی کرد...من تو اتاق افتاده بودم تازه بالا هم اوردم...ناراحت میشه بالا میارم چون گریه میکنم بعدش...خلاصه که زندگیم اینروزا بدون شوهرم لنگه...تازه با دخترمم بازی میکنه نمیذاره اذیتم کنه.
خدایا هر کسی چه نیک چه بد برای من خواست اول نصیب خودش کن آمین یا رب العالمین... دوست عزیزی که نظرت با من همخونی نداره لطفا ریپلای نکن که بگی خیلی بلدی باشه تو خوب ✋✋. وزن اولیه 67... وزن فعلی 64... قد 170... وزن هدف62... باشد تنبلی را کنار گذاشته ایده آل شوم😎عضو شدم در بامداد خمار...
خداروشکر که همسرت درک داره و هیچ اشکالی نداره گاهی هم کمک حالمون باشن
من یک زنم به زن بودنم افتخار میکنم چون به مادرم افتخارمیکردم و خواهم کرد شاید مادرم سواد نداشت ولی برای من دانشمندی بود که قلق رموز زندگی را میدانست شاید مدرک علوم ریاضی نداشت اصلا تا به حال دست به قلم نشده بود ولی عجیب در مخارج خانه تبحر داشت اصلا چه میدانست واکنش شیمیایی چیست ولی دمای پخت و زمان پخت رو به خوبی میدانست علوم عرفان راهم نگویم که هنوز تسبیحش در صندوقچه خاطراتم بوی دستانش را میدهد خیلی دوست داشت باسواد شود ولی نشد امااز نظر من علوم را به خوبی فراگرفته بود آری زن ها همین هستندگرچه الان در کنارم نیست و هرروز دلتنگش هستم ولی قول دادم من باسواد شوم ازآن سوادهایی که مادرم دوست داشت
اخه من گسی بودم که حتی مسوه براش پوست میکندم دونات درست میکردم برا ی عصرونه میومد خونه عینه دسته گل شام اماده چایی اماده همه کارا اماده...الان که میبینه ناتوان شدم ناراحت میشه خودمم غصه میخورم...به خاطر این حالتام..دیشب به دخترم میگفت مامانک اذیت نکن بزار تو اتاق تنها استرتحت کنه حالش بد بشه دکتر امپول میزنه بهش😪😪دخترمم بغض کرده بود منو میخواست...