خاطرات لی لی پاتر و اسنیپ
من لی لی ایوانز هستم.یک دختر ۲۰ ساله.میخواهم از خاطرات دوران هاگوارتز برایت بگویم.هری عزیزم..نمیدانم زمانی که این دفترچه را میخوانی چندساله هستی و من زنده ام یا نه؟ اما میخواهم بدانی که مادر همیشه تو را دوست دارد.و این دفترچه را به عنوان هدیه ی تولد ۱۱ سالگیت به تو تقدیم میکنم . دراینجا ؛ خاطرات خودم و پدرت را نوشته ام.خواهش میکنم وسط نوشته ها یکطرفه قضاوت نکن و داستان را کامل بخوان .
من لی لی ایوانز هستم . دختری ۱۱ ساله.یک دختر خاص با قابلیت های متفاوت.من در خانواده خوب و سرشناسی بزرگ شدع ام.خواهرم ؛ پتونیا ایوانز ؛ دختر مهربانی نیست.درواقع ذره ای رحم در وجودش ندارد.نمیدانم درست است که راجب خواهرم اینطور بنویسم یا نه ؛ اما او همیشه مرا اذیت میکرد و هیچوقت چشم دیدن من را نداشت.و من همیشه گریه کنان از دستش میگریختم.
۱۱ ساله بودم...ب خوبی به خاطر دارم یک روز صبح در یک روز قبل از تولدم ؛ درحالی که سر میز صبحانع شیر و برشتوک میخوردم ؛ صدای تقی به پنجره خورد.و به دنبال آن صدای جیغ جغدی ب گوش رسید.برگشتم و پنجره را نگاه کردم.یک جغد قهوه ای با شکوه با پاکت نامه ای به نوک ؛ کنار پنجره ایستاده بود.تعجب کردم و تصمیم گرفتم مادرم را صداکنم.اما تصمیمم عوض شد و خودم تنها به طرف پنجره رفتم و نامه را از دهان جغد گرفتم.جغد به آرامی پرهایش را باز کرد و رفت.
نامه را بازکردم :