سوزان گفت : منم نمیدونم.راستش من مشنگ زاده ام و چیززیادی از جادو و این چیزا نمیدونم.ولی باید جالب باشه..
از این که یک نفر مثل خودم بود؛ خوشحال شدم.هرکه را میشناختم ؛ هزار و یک جور اطلاعات در رابطه با جادو داشت.از سوزان خوشم امده بود.دختری بود با موهای طلایی رنگ و بور ؛ چشمانی درشت و مشکی رنگ و بدنی لاغر و صورتی زیبا...مجذوب نگاهش شده بودم تا اینکه گفت : تو خیلی زیبایی لی لی..
تازه بعد از چندثانیه حرفش رارفهمیدم.همانطور که گونه هایم گل انداخته بود لبخند زدم.سوزان ادامه داد : جیمز و سیریوس خیلی کارهای بدی میکنند...خوب درکت میکنم چون تاحالا چندبار به من هم فحش دادن و منو انداختن زمین.
صدای اشنا و حال بهم زنی از انطرف زمین گفت : به به ببین کی اینجاس...احساس کردم اسم زیبامو از دهن تو شنیدم دختر..درسته؟اوه اره درست گفتی..من خیلی بد رفتارم.کلاه گروهبندی هم میخواست منو توی اسلیترین بندازه ولی...حتما چیزی دیده که اینکارو نکرده.
دستش را به طرف خرمن موهایش برد و آنها را به هم ریخت و با چشمکی به من ؛ از انجا دور شد.آنقدر حالت تهوع پیدا کرده بودم که نمیدانستم چطور ممکن است پرواز کنم و بالا نیاورم.
بالاخره ایستادیم و خانم بل گفت : من وقت زیادی ندارم پس خیال ندارم فعلا از اصول و قوانین پرواز بهتون یاد بدم.این جلسه فقط میخوام بهتون بگم چطوری از زمین بلند شید.
خانم بل ؛ دست هایش را به هم زد و ۲۰ تا جارو ؛ همزمان از گوشه ی حیاط به سمت ما امدند و هرکدام جلوی پای یکی از دانش اموزان جاخوش کردند.صدای تحسین بچه ها در فضا پیچید.
خانم بل گفت : حالا دست راستتونو بالا بگیرید و بگید : up ! ( بیا بالا)
صدای فریاد های بچه ها پیچید و فقط چند نفر توانستند جارو را بگیرند.آن چندنفر من بودم و سوزان و درکمال پشیمانی ؛ جیمز و سیریوس.
چرا آنها درهرکاری با من مشترک بودند؟
خانم بل گفت : حالا روی جاروتون مثل یه اسب بشینید و دستشو اروم به سمت بالا بگیرین...همین لحظه جیمز زیر لب خطاب به من گفت : اینجا دیگه اون کله چربی ؛ اسنیپ ؛ نیس ک به دادت برسه ایوانز.دیکه نیست که اگه از رو جاروت افتادی پایین عاشقانه بگیرتت تو بغل و بهت گل رز تقدیم کنه..
سیریوس از خنده ای خاموش می لرزید.از خشم تا مغزاستخوامم تیر میکشید اما هیچ چیزنگفتم
بعد از یک جلسه پرواز و شام خوردن ؛ وقت خواب رسید.اولین روز جادویی من ؛ انچنان که باید و شاید ؛ موفق پیش نرفت..صدای ترقی از اتاق بغل به گوش رسید و خبراز این میداد که جیمز و سیریوس چیزی را منفجر کرده اند...