چون شوم خاکِ رهش دامن بیفشاند ز من
ور بگویم دل بگردان؛ رو بگرداند ز من!
رویِ رنگین را به هر کس مینماید همچو گل
وَر بگویم بازپوشان؛ بازپوشاند ز من!
چشمِ خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین
گفت میخواهی مگر تا جویِ خون راند ز من؟!
او به خونم تشنه و من بر لبش؛ تا چون شود
کام بستانم از او یا داد بستاند ز من...
#حافظ🍃