دوستان این مادرشوهره من خیلی میاد خونم روزی دوبار برای دیدن دخترم .ی پسره بشدت شلووغم داره اونم میاد.هم میاد میشینه رفتنی دخترمم باخودشون میبرن دوسه ساعت نگه میدارن جوری ک دخترم وابستش شده رو پای اون مخابه ولی من نه. اخرین بار سرشورت شوهرم دعوامو شد تو تاپیکای قبلیمم هس رفت ب شوهرش خبر داد داستان شورتو.منم از فرصت استفاده کردم گفتم هروز میای خونم حرف جمع میکنی مبری تعریف میکنی.از رو نرفت فردا زنگ زد شوهرم سیب مخاین بخرم همسایمون ارزون میده .سیبو بهونه کرد پاشد اومد.قبلش باشوهرم حسابی دعوای شدید کردیم ک اگ مادرت اومد گف دخترتو بده ببرم بگو نه .من دلم نمخادومادرت هروزومزاحممون بشه هروز بیاد خونم .وخلاصه حسابی دعوا بالا گرف.این قضیه شورتم بهانه مناسبی بود ک بگم توزندگیم توشخصیترین چیزا دخالت مکنه
اگ هستین بقیشا تو پست بعد بگم خسته نشین.کم مونده