منم اینجوری بودم
یه سری بابام فهمید قضیه یه دعوامون رو، بهم گفت نجابت هم حدی داره، باید بتونی از خودت دفاع کنی.
منم از اون روز تصمیم گرفتم تغییر کنم. اولاش قشنگ صدام می لرزید وقتی میخواستم سر مسأله ای حرفی بزنم، بغض می کردم. ولی حرفمو میزدم تا عادت کردم. مادرشوهر خواهرشوهرمم جا میخوردن، باورشون نمی شد من جواب بدم!
الان دیگه میدونن من مهربون و خوش برخورد و خوش خنده و بی حاشیه م، ولی چیزی بهم بگن جوابشونو میدم، دیگه مظلوم نیستم.