داشت میگفت برادر من فلان کارو دوست نداره و .... منم گفتم من خودم میشناسم شوهرم تو مجردی نمیدونی شوهر داری چطوریه که بهش برخورد گفت یعنی من ترشیدم شروع کرد حرف زدن منم جوابشو میدادم که یه دفعه پاشد وایساد و گفت غلط کردی و .. منم سریع پاشدم گفتم خودت غلط میکنی و جدو آبادت تو سینه هم بودیم خواست هولم بده یکی زدم تو گوشش و همدیگرو گرفتیم