علی میگفت برای رفتن به حمام برف را روی شعله آب میکنیم
علی حرفهایش را خیلی راحت به من می زد و من هم سعی میکردم از کودکی با مسائل اعتقادی آشنا و مأنوس شود. خردسال که بود لباس حضرت علی اصغر(ع) در هیئت ها تنش میکردم و بزرگتر که شد از بچه های بسیج مسجدمان بود. همینطور هر سال شله زردی را هم نذر کرده بودم که اگر چه مقدارش کم بود اما می خواستم قطره قطره وجود فرزندانم با این مسائل انس پیدا کند. علی برایم خیلی عزیز بود به خصوص اینکه صبح زود وقت اذان به دنیا آمد برایم لذت خاصی داشت.
مدتی هم در پایگاه بسیج محل بخش پرسنلی که معمولا کار سختی محسوب میشد را بر عهده داشت تا اینکه نامه ای آمد، هر کسی از بچههای فعال بسیج می خواهد برود سپاه میتواند که علی هم جذب این نهاد انقلابی شد. به دلیل امادگی جسمی هم که داشت وارد گردان تکاوران صابرین شد که بسیار گردان سختی است و ماموریت های سختی هم دارد. سالی که بردنشان برای آموزش، رفتند همدان آنقدر برف آمده بود که می گفت برای رفتن به حمام برف را روی شعله آب می کنیم و حمام میگیریم.
*میگویند فرمانده گروهانم
پسرم بچه صبوری بود و اهل حرف زدن و توضیح دادن در مورد کارهایش نبود. وقتی پا پیاش میشدم و می پرسیدم در سوریه چه کار می کنی؟ میگفت: میگویند فرمانده گروهانم. دوستش می گفت هر جا علی بود همه می خواستند بروند با او باشند از بس اخلاقش خوب بود.
*گفت: تبرک گرفتم و بعد بیهوش شد
طبق گفته همرزمانش سه بار مجروح شده بود. بار اول با شهید محمد شالیکار بود. تعریف میکرد: می خواستیم عملیات کنیم ناگهان خمپارهای آمد و سه چهار ترکش به کوله اش میخورد و موج انفجار هم پرتش کرده بود سمت یک درخت. دوستانش می گفتند علی دوست داشت همیشه نوک پیکان باشد و با اینکه مجروح بود عقب نمی رفت.
سعی میکرد بیشتر هم خودش را با دل و جرأت نشان دهد تا نیروهایش روحیه شان بهتر باشد. وقتی آمد تهران ما متوجه شدیم مجروح شده. تک تیراندازها که گویا چچنی هستند اصلا در میدان جنگ درگیر نمی شوند و فقط رزمندگان را دنبال میکنند می زنند. علی میگفت: من رگبار بستم سمت دشمن و آنها زمین گیر شدند که ناگهان تکتیراندازش من را زد و حالتی بود که دوبار چرخیدم.
دوستش می گفت: علی چفیه را از سرش باز کرد و پیچید دور دستش و یک دستی باز تیراندازی می کرد که داشت بی هوش می شد. از او پرسیدم علی چته؟ گفت: هیچی می خواهم بروم عقب اما نگفته بود مجروح شدم. پرسیدیم چرا؟ گفت: چیزی نیست تبرک گرفتم و بعد بیهوش شد. خودش میگفت: چشم باز کردم دیدم بیمارستان حلبم. بعد هم منتقلش کردند تهران، زنگ زدند ما رفتیم عیادتش.