مادر من 17 سالش بوده که با پدرم که پسر عمه اش هم بوده ازدواج میکنه و چون عمه مادرم ( مادرشوهر مادرم) توی تهران زندگی میکرده مامانم هم توی تهران زندگیشو شروع میکنه .....
فکرشو بکنین مادر من توی یه خانواده پرجمعیت بزرگ شده و حالا باید روزها رو تنها سپری کنه اونم توی شهر غریب ....
از طرفی پدرم قبل از ازدواج خییلی خواهان داشته .حتی یکیشون هم خواهر زن عموم هستش که هی تور پهن کرده بوده برای بابام .
و حتی یکوشون هم دختر عموی بابام بوده که بابام بازم مادرمو انتخاب میکنه .
حالا مادرم باید جاری که دل خوشی ازش و نداره و از قضا دختر عموی مامانم هست و مادر شوهری که از ّی آبرویی جاری بزرگه میترسه و زیاد به مادرم روی خوش نشون نمیده رو تحمل کنه و دم نزنه .
خلاصه مادرم با اینکه با مادر بزرگم توی یه کوچه زندگی میکردن ولی مادر بزرگم اصلا توی زندگی مادرم دخالت نمیکرده و این میشه یه پوئن مثبت .
مادرم در سن ۱۹ سالگی باردار میشه و من 😍😍
به دنیا میام .
البته که بماند مادرم قصد سقط منو داشته چون که میگفته زود بوده ولی هر چی جلوتر میرفته دیگه دلش نمیومده منو بکشه .
با ورود من زندگی ما یه تحول عظیم رو میبینه.
ما خونه دار میشیم بابام وضع مالیش بهتر میشه مادر بزرگم روابطش با مادرم خوب میشه و البته که عمه هام عاشق من میشن . اخه ممم تپل و سفید بودم و همین باعث شده بود منو از بقیه نوه ها بیشتر دوست داشته باشن .
همزمان با بدنیا اومدن من جاری بزرگه مادر ( همون که دختر عموی مادرم هم بود ) بچه دومش که دختر هست رو میاره ولی باورتون نمیشه میگن لاغر و سیاه بوده و یه جورایی از خانواده پدری بدش میومده .
اما من چون غیر از خانواده مادری کسیو توی این شهر نداشتم خانواده پدری ام رو دوست داشتم چون در حقم خوب بودن.
چند سال بعد ما از اون خونه رفتیم و یه خونه بزرگتر اجاره کردیم و زندگی خوبی هم داشتیم .
تا اینکه من بزرگ شدم و الان دارم اینو برای شما مینویسم به همین مختصری 😁😁😁