خلاصه میگم
دختر عمم چند سال پیش با یکی دوست بود اون موقع که فضای مجازی نبود عاشق هم بودن دختر و پسر میمردن یعنی واسه هم
خلاصه به سختی رسیدن بهم
خانواده پسره واسش سه شب عروسی گرفتن بجای یه شب
فردای شب عروسی دختر عممم اومد خونه عمم گفت وحیدو نمیخوام ک نمیخوام حالم ازش بهم میخوره
کلا رفت زیر باد کتک باباش داداشاش همه میزدنش،میکفتن دلیل بیار میگفت فقط نمیخوامش دیگه
خلاصه این شد فقط عروسی یه شبه
طلاق که گرفت چند روز بعد تو حیاط تو کنتور گاز یه گردو پیدا کردن گردورو باز کردن دیدن توش دعاس نشون دادن به دعا نویس دعا گرفته بودن واسه دختر عمم که فقط طلاق بگیره
بعد اون دعا که باطل شد دختر عمم پشیمون شد هر روز و شب گریه میکرد
الآنم ده ساله مجرده پیر شده